#هلاک_و_هستی_پارت_286
گیتی غافل بود که طی بیست سال گذشته به سعید چه گذشته و هر بار که به طور اتفاقی او را دیده ، چگونه دگرگون شده و زندگی اش دستخوش ناملایمات و ناامیدی های پی در پی شده است . گیتی که خودش هیچ یاد و خاطره ای از سعید در ذهن نداشت ، غافل بود که او از همان لحظه ای که چشم گشود و او را دید ، نتوانسته عشق او را از دل بیرون کند و یا لحظه ای او را به دست فراموشی بسپارد . با وجودیکه نگاه مهربان و لبخند های شیرین گیتی را مشاهده می کرد ، باز هم جسارت اینکه یک قدم جلو بگذارد و خواسته اش را به زبان بیاورد را نداشت . خواسته ای که آن را بیست سال تمام در انتهایی ترین نقطه قلبش نگه داشته و هنوز هم جرئت بازگویی آن را نداشت .
دیگر منتظر چه بود ؟ این نگاه های منتظر و دعوت کننده و لبخند های دلنشین و مشتاق را که در خواب هم نمی دید ، اکنون به استقبال او آمده بودند و در انتظار کوچکترین درخواست و پیشنهاد او بودند . به راستی دیگر منتظر چه بود ؟ وقت آن رسیده بود که سعید خود را کنار بکشد و استاد مهرابی را جلو بفرستد و با جرئت تمام از معبودش خواستگاری کند . دیگر چه می خواست ؟
هر دفعه تصمیم می گرفت سخن را به سویی بکشاند تا به مقصودش نزدیک تر شود ، اما باز هم لال و مبهوت بر جای می ماند و بعد از رفتن گیتی ، دست از پا درازتر به اتاق کارش برمی گشت .خودش را لعن و نفرین می کرد و از بی دست و پایی و بی عرضگی اش مستاصل و درمانده می شد .
در تب و تاب این افکار بود که یک شب گیتی به او تلفن کرد و تمام درهای
صفحه 345
خوشبختی و شادکامی را به رویش گشود . گفت و گوی آن شبشان بیش از یک ساعت طول کشید و در پایان گیتی از او دعوت کرد که شب جمعه آینده برای شام به خانه آنها برود . گیتی متذکر شد که پدر و مادرش و استاد سایه و چند نفر از دوستان نزدیکش هم دعوت هستند .
وقتی آن شب سعید خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت ، بی اختیار دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت : " خدایا ! شکر گذار توام ! خدایا ! سپاسگذارم ! خدای خوبم ، بالاخره نظر لطفی هم به من انداختی و به این بنده حقیرت گوشه چشمی نشان دادی ."
بغضش ترکید و شیارهای ممتد اشک به روی گونه هایش روان شدند . اشک می ریخت و با خدای خودش راز و نیاز می کرد . نفهمید چقدر و چند ساعت در آن حال و هوا بود . به هیچ وجه گذشت زمان را احساس نمی کرد . وقتی به خود آمد که سپیده زده و سحر شده بود . آوای اذان صبح به گوشش رسید و بی اختیار به سجده افتاد .
romangram.com | @romangram_com