#هلاک_و_هستی_پارت_284

صفحه 342

به تله نمی دهد . با وجود این باز هم امیدوار بود که شاید با رضایت و پا در میانی شادی ، این وصلت صورت بگیرد . گیتی غافل از عشق و علاقه شدید شروین ، در دنیای خودش سیر می کرد و به نهال تازه ای که در قلبش ریشه دوانده و مویرگ هایش را از مهر و عشقی تازه مملو ساخته بود ، فکر می کرد .

هر دفعه که با آرش به موسسه آموزش موسیقی می رفتند ، قلبش به تپش می افتاد و گونه هایش گلگون می شد . باورش نمی شد در مرز چهل سالگی به سان دختری جوان و شاداب این گونه دست خوش هیجان و زیر و بم های عشق شود . گوشه ای می نشست و شاهد سر و کله زدن های سعید با آرش می شد . یک ساعت به یک ساعت ونیم ، دو ساعت وگاهی بیشتر ختم می شد و او با بدنی لرزان و مظطرب از سعید خداحافظی می کرد و به خانه اش می رفت .

نه ، این استاد سعید مهرابی چندان هم سرش شلوغ نبود ! در آن ساعت بخصوص ، موسسه اش خلوت بود و خودش فارغ از تمام برنامه هایی که ذکر می کردند ، حاضر بود تا آخر شب با آن وسیله کوچک و مضحک با آرش سر و کله بزند و وقت تلف کند . آن طور ها هم که استاد سایه تعریف می کرد ، نبود ! سعید برای آرش همیشه وقت داشت و حتی برنامه اش را به خاطر او بارها و بارها تغییر داده بود . دفعات زیادی اتفاق افتاده بود که آرش حال خوبی نداشت و یا کاری برای گیتی پیش می آمد و سعید با رضای خاطر و فراق بال وقت دیگری را برای آنها معین کرده بود .

هر بار وقت استراحتی در بین ساعت کار آرش تعیین می کرد و در آن فرصت کوتاه با گیتی چای می نوشید و حرف می زد . چقدر سلیقه ها و عقایدشان به هم نزدیک بود ! چقدر آن دقایق و ساعت ها زود سپری می شدند و در آن اوقات شیرین گیتی دغدغه به خانه رفتن و دلشوره ماندانا راکه در خانه ماندگار شده بود ، از دست می داد و دوست داشت لحظات بیشتر و بیشتری را در آنجا سپری کند !

به تازگی سعید دل و جرئتی یافته و در فرصت های مناسب زیبایی گیتی را می ستود . هنگام خداحافظی ، به بهانه کمک به آرش آنها را تا دم اتومبیلشان همراهی می کرد و تا لحظه ای که از نظر پنهان می شدند ،می ایستاد و برای آرش دست تکان می داد .

صفحه 343

گیتی هم تا آخرین لحظه در آیینه ماشین او را می پایید و نگاهش میکرد .چه ظاهر ساده و دلنشینی داشت ! اکثر اوقات کت و شلوار خاکستری می پوشید و پیراهنش زرشکی بود . همیشه لباس هایش به تنش لق می زدند ، انگار یک شماره بزرگتر آنها را می خرید و می پوشید . اما همان گشادی لبسها ، به او برازنده بود و سعید را متناسب و دوست داشتنی جلوه می داد .

romangram.com | @romangram_com