#هلاک_و_هستی_پارت_282

گیتی به فکر فرو رفت . از کارها و اقدامات پونه خنده اش گرفته بود . امکان نداشت که بتواند حتی یکی از اعمال کوچک او را مرتکب شود . از جرئت و جسارت او حیرت می کرد . هر چند کارهایش را نمی پسندید و دور از شان یک زن می دانست اما باز هم نمی توانست او را تحقیر کند و در دل آرزو داشت که هر چه زودتر زندگی اش سر و سامان بگیرد و شریک خوب و مهربانی نصیبش شود .

به محض این که گوشی را قطع کرد ، دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد . این بار پونه بود . گیتی با خوشحالی سلام کرد و گفت : " حالت چطوره ؟ خوبی ؟ "

پونه در پاسخ گفت : " ببینم ، با کی حرف می زدی که این قدر تلفنت اشغال بود ؟ "

گیتی بلا فاصله پاسخ داد : " با مامانم ! چطور مگه ؟ "

پونه گفت : " آهان ، فهمیدم ! حتما خبر هارو تند تند بهت گفته ، مگه نه ؟"

گیتی کمی سکوت کرد و گفت : " چه خبر هایی رو می گی ؟ "

پونه با عصبانیت گفت : " خودت رو به اون راه نزن ! به تو نمی آد بخوای سر منو کلاه بذاری !"

گیتی خنده اش گرفت و گفت : " تو دیوونه ای ، پونه ! من کی خواستم سرت رو کلاه بذارم که این دفعه دومش باشه ! "

romangram.com | @romangram_com