#هلاک_و_هستی_پارت_281
خبر رفتن پونه به خانه شادی ، فردای آن روز به گوش منظر رسید . او بعد از اینکه شادی تمام ما وقع را برایش تعریف کرد ، بلافاصله تلفن دخترش را گرفت و
صفحه 340 و341
تمام ماجرا را از سیر تا پیاز برای گیتی شرح داد و در پایان اضافه کرد : " گیتی جون ، چیزی که عجیبه ، اینه که شادی یه کلمه پشت سر پونه بد نگفت و حتی می گفت دلش برای اون می سوزه ! نمی دونم این دختره چه جادو و جنبلی کرده این جوری شادی رو سر مهر آورده و اونو تحت تاثیر قرار داده ! "
گیتی که از شنیدن این خبر به هیجان آمده بود ، گفت : " خب ، چه عیبی داره ؟ اگه شروین هم راضی باشه ، پونه هم سر و سامون می گیره و دست از این کاراش برمی داره ! "
منظر که مثل همیشه از این گونه عقاید و حرف های او عصبی می شد ، با بد خلقی پاسخ داد : " بس کن ، گیتی ! تو هم دیگه شورش رو در می آری . چی چی، چه عیبی داره ؟ این دختره مثل مار می مونه و تا زهرش رو نریزه ، آروم نمی گیره . من که نمی ذارم شروین این دختره رو بگیره ، حالا می بینی ! "
گیتی با ناراحتی گفت : " مامان ، ازتون خواهش می کنم در این مورد هیچ دخالتی نکنین ! اصلا خودشون می دونن چه تصمیمی بگیرن به ما چه ! بچه که نیستن ! -پونه نزدیک به چهل سالشه و شروین هم پنج شش سال از اون بزرگتره . مامان ، نکنه حرفی به خاله شادی بزنیها ، خب ؟ "
منظر با عصبانیت گفت : " باز دوباره کاسه داغ تر از آش شدی ! باشه ، خاطرت جمع ! به من چه ، بذار هر کار دلشون می خواد ، بکنن " گوشی را گذاشت ، اما همچنان مصمم بود که با شادی صحبت کند و رای او را در مورد پونه تغییر دهد .
romangram.com | @romangram_com