#هلاک_و_هستی_پارت_280
و بدون این که اجازه بده کسی حرفی بزنه ، شب بخیری گفت و به اتاقش رفت .
بلافاصله در رو بست و خودش را روی تخت انداخت . در تاریک و روشن فضای اتاقش ، دوباره یاد گیتی افتاد . گیتی و مطرح کردن پیشنهادش به او آنقدر اهمیت داشت و مهم بود که هیچ کدام از وقایعی که می گذشت ، نمی توانست او را تحت تاثیر قرار دهد . برایش مهم نبود که پونه راست می گوید یا سوسن ، و برایش هیچ اهمیتی نداشت که پونه از عشق او بمیرد یا زنده بماند . او خواهان گیتی بود ، همان زنی که زیبایی و متانتش زبانزد همه بود و در وجودش جز راستی و حقیقت چیز دیگری به چشم نمی خورد . حاضر بود بچه های اورا همانند فرزندان خودش بپذیرد و بزرگشان کند . حاضر بود با مشکلات آرش کنار بیاید و در هر مرحله ای کمک و یاری اش نماید . او گیتی را می خواست و حاضر بود در کنار او تمام مصائب و مسائل گوناگونش را به دوش بکشد . با خودش فکر می کرد بدون شک این بار شانس بیشتری دارد و گیتی که زنی سر خورده و تنهاست تقاضای او را می پذیرد و با او ازدواج می کند .
شروین آنقدر در دریای صاف و آبی رنگ عشق غوطه ور بود که به هیچ وجه نمی توانست شبح سیاه و شوم پونه را در این میان مشاهده کند . او را هم همانند سایر مشکلات و مسائل قابل حل می دانست و اهمیتی بر آن قائل نبود . تنها چیزی که فکر او را به خود مشغول داشته و رنجش می داد ، وجود مادرش بود . نمی خواست دل مادرش را بشکند و دردی بزرگ بر درد های او اضافه نماید . هنگامی که گیتی دختر بود و هنوز ازدواج نکرده بود ، یکی از آرزوهای بزرگ شادی ازدواج او با پسرش بود ، اما اکنون وضع فرق می کرد .
بدون شک شادی هرگز راضی به ازدواج تنها پسرش با زنی مطلقه که دو فرزند بزرگ دارد ، نبود . در پایان افکار سیاه و در هم برهمش شروین شانه ای بالا انداخت و فکر می کرد در هر حال نمی تواند از گیتی چشم بپوشد و مادرش هر طور شده باید با این ازدواج موافقت کند و با او کنار بیاید .
صفحه 339
اما بعداز رفتن پونه ، جوی که بر علیه او در خانواده سالخورده به وجود آمده بود ، از هم پاشید و بی رنگ شد . شادی و شعله که خودشان زن بودند و احساسات لطیف و مشابهی داشتند ، دربست سخنان او را پذیرفتند . با وجودیکه پونه نمی دانست که شادی هیچ رابطه ای نمی تواند با سوسن برقرار کند و دروغهایش هرگز آشکار نخواهند شد ، دل به دریا زده و هرچه خواسته بود بر زبان آورده بود .اما واقعیت این بود که سوسن اربابی قسم خورده بود که برای همیشه دور شروین و خانواده اش را خط بکشد و کلمه ای با آنها رد وبدل نکند . شعله در غیاب پونه ، رو به مادرش کرد و گفت : "مامان ، نمی دونم نظر شما چیه ، اما به نظر من این زن هرچی هست و هر اخلاقی داره ، عاشق شروینه . اونو از جون و دل دوست داره و تا حالا به پای اون نشسته ، وگرنه هم قشنگه و هم پولدار . می تونست تا حالا شوهر کنه و بچه دار بشه . "
شادی هم سری تکان داد و گفت : " آره مادر، حق با توئه ! هر چند هیچ وقت ازش خوشم نیومده ، اما امشب دلم برا سوخت . بلاخره اون هم هنوز جوونه و هزار آرزو داره ."
و در دل اعتراف کرد که حتی حاضر است برای اینکه پسرش در نهایت ازدواج کنه ، به پونه هم رضایت بدهد .اما از دل شروین خبر نداشت . نمی دانست که پونه را دوست دارد یا نه . رفتار و حرکات او از نظر شادی آنقدر مشکوک و مبهم بود که هیچ حدس و گمانی راجع به او نمی توانست به فکرش راه دهد . تصمیم گرفت حرفی نزند و صبر کند . اگه پونه توانسته بود سالهای متمادی صبر کند ، او هم در مقام یک مادر می بایست دندان روی **** بگذارد و صر ند تا بیند چه پیش می آید .
romangram.com | @romangram_com