#هلاک_و_هستی_پارت_278
شادی پرسید : " چی رو گفتی ؟"
و پونه در میان بهت و کنجکاوی همه گفت : " بهش گفتم که ...که من از لحظه ای که شروین رو دیدم عاشقش شدم و این عشق تا همین لحظه هم توی دلم غوغا میکنه . بهش گفتم که شروین از این احساس من بی خبره چون چیزی بروز ندادم و غرورم اجازه نداده در مقابل سکوت و بی اعتنایی اون حرفی به زبون بیارم ، همین ! "
و بعد دستمالی از توی کیفش در آورد ، ان را جلوی بینیش گرفت و های های گریه کرد . با دستمال مرتب زیر چشمهایش را پاک میکرد . با وجودیکه ریمل ضد آب زده بود و مطمئن بود شیار سیاه روی گونه هاش به راه نمی افتد ، اما باز هم احتیاط می کرد و با هر قطره اشکی که از چشمانش سرازیر میشد ، آنرا با دستمال پاک می کرد . می دانست چشمهای سیاه و زیبایی دارد . معصومانه به شادی و آقای سالخورده نگاه می کرد و در حالیکه احساس شرم و خجالت داشت بازهم گریه می کرد .
و بعد از لحظاتی سکوت ، دوباره گفت : " دست خودم نیست ! هر کاری کردم که این عشق لعنتی رو از دلم بیرون کنم ، نتونستم ، باور کنین شب و روز ندارم . مثل اسپند روی آتیش می سوزم و بال بال می زنم . خودتون می دونین برای یه زن خیلی سخته اعتراف کنه عاشق مردیه و به خصوص جلوی خونواده اون مرد این طوری خودش رو کوچیک کنه و اشک بریزه ، اما کار من از این چیز ها گذشته . حاضرم بمیرم ، اما یه لحظه ....یه لحظه بدون شروین زندگی نکنم !"
اشک در چشمهای شادی حلقه زد . نگاهی در مانده به شروین کرد و سرش رو پائین انداخت . خودش فهمیده بود که همه را تحت تاثیر قرار داده است . در این هنگام که شروین به شدت احساس خطر کرده بود ، با تند خویی گفت : " اما پونه ، فکر نمی کنی زیادی داری موضوع رو بزرگ می کنی ؟ فکر نکنم بین من وتو چنین احساسی وجود داشته ؟ "
پونه بلا فاصله گفت : " من نگفتم تو ! من حقیقت رو بیان کردم ! فقط از احساس خودم حرف زدم . حالا هم نمیخوام مزاحم کسی بشم ، فقط اومدم بگم که من به تقاضای سوسن به اونجا رفتم، وگرنه صد سال سیاه پامو توی خونشون نمی ذاشتم ."
و بلافاصله بدون اینکه فرصت کوچکترین حرف یا حرکتی را به کسی بدهد ، از جا بلند شد و به سوی در خروجی رفت و گفت : " ببخشین بی خبر اومدم ! اما خوشحالم همگی حضور داشتین و حرفهای منو شنیدین . خداحافظ ! خواهش می کنم برام دعا بکنین ! "
با چشم گریان آنهارا ترک کرد . شعله و شوهرش او را بدرقه کردند و برگشتند . به مجرد ورود آنها ، شادی رو به دخترش کرد و گفت :"می گی چه کار کنم ؟ آخه من بیچاره حرف چه کسی رو باور کنم ؟ "
romangram.com | @romangram_com