#هلاک_و_هستی_پارت_277


پونه از شنیدن جمله ی " دختر نازنین " سرخ شد . خشمش را قورت داد و با لحن آرام و مهربانی گفت : " من به چی قسم بخورم که به اصرار همین دختر نازنین به خونه اونها رفتم ! راستش یه کلمه از حرفهایی که ه گوش من رسیده ، حقیقت نداره . من هیچ وقت نگفتم که شروین به من قول ازدواج داده و بعد هم زیرش زده .

صفحات 336 و 337



من هیچ وقت نگفتم که ---"

شروین به میان حرف او دوید و گفت : " ببینم ، سوسن چرا و به چه دلیل از تو خواست به دیدنش بری ؟ "

پونه با خوشروئی رو به او کرد وگفت : " اتفاقا منم همین رو ازش پرسیدم . در جوابم گفت : به خاطر این که احساس کردم بین تو و شروین چیزی وجد داره که من از اون بی اطلاعم ! "

شروین و خانواده اش نگاهی از روی ناباوری به یکدیگر رد و بدل کردند و پونه ادامه داد : " منم گفتم که کاملا در اشتباهه ! بهش گفتم بین من و شروین یه دوستی ساده و قدیمی وجود داره ، نه چیز دیگه . اما ... اما انقدر منو تحت فشار گذاشت که آخرش بهش گفتم ! "


romangram.com | @romangram_com