#هلاک_و_هستی_پارت_276

پونه که طول باغ را از دم در تا ساختمان اصلی می پیمود ، قلبش به شدت میزد و با خود فکر می کرد : سوسن خانوم خوب داغ این خونه و زندگی رو به دلت گذاشتم !

لبخند بر لب داشت و با هزاران رویا و اندیشه قشنگ با خانواده سالخورده رو به رو شد . ظاهرش بر خلاف درون متلاطم و پر آشوبی که داشت ، آرام و متین می نمود . هنگامی که در خانه باز شد و پونه خود را با خانواده شروین رو به رو دید ، جا خورد . رنگش پرید و برخلاف لحظاتی قبل که با جرئت و شهامت به آنجا آمده بود ، دستپاچه شد و زبانش بند آمد ، فکر کرد تنها با شروین رو به رو می شود و شادی و شوهرش از دیدن او پرهیز می کنند و وقتی چشمش به خواهر و شوهر و بچه های خواهر شروین افتاد و بعد هم شادی و آقای سالخورده را دید ، سکوت کرد و خود را باخت .

سر انجام گل را به سوی شادی برد و با صدای لرزان گفت : "سلام ، شادی خانوم ! چقدر از دیدنتون خوشحالم ! بفرمایین ، قابل شمارو نداره ! "

گل را به زور در دستان او جا داد و بعد بلافاصله دستهایش را دور گردن او قلاب کرد و ماچ آب داری از گونه او گرفت و رو به آقای سالخورده کرد و با لبخند دلنشینی گفت : " سلام ، حالتون چطوره ؟ باور کنین دلم برای دیدنتون یه ذره شده بود ! "

و بعد هم با شعله و شوهرش و بچه ها سلام و احوال پرسی کرد و نشست .

سکوتی سنگین همه جا رو فرا گرفته بود . هیچ کس نمی دانست چه بگوید . پونه کمی به خود آمده بود و لبخند از روی لبهایش محو نمی شد . زیبایی و بزرگی گل گران قیمتی که آورده بود ، همه را تحت تاثیر قرار داده بود . هنگامی که مشاهده کرد کسی لب از لب نمی گشاید ، بهتر دید عنان کار را به دست گیرد . ناگهان چشمهایش پر از اشک شد و رو به شادی کرد و گفت : " شادی خانوم ، من امشب اومدم با شما صحبت کنم تا هر شک و شبهه ای که از من به دل دارین ، از بین ببرم .باور کنین شادی خانوم ، من به تقاضای خانوم اربابی رفتم خونه اشون ، وگرنه من از کجا آدرس اونهارو بلد بودم ! "

شروین تکانی خورد و دوباره خونسردی اش را حفظ کرد .

شادی با حیرت به پونه نگاهی کرد و گفت : " این دیگه چه رقمشه ! راستش پونه خانوم ، من دیگه دارم از دست این کارها و حرف های شما دیوونه میشم . دیدین که چطوری سر همین حرف ها عروسی پسرم با این دختر نازنین به هم خورد !"

romangram.com | @romangram_com