#هلاک_و_هستی_پارت_275




• توانایی بیشتری کرد و تصمیم گرفت که قدم بعدی رو برای رسیدن به هدفش برداره . دیگر از هیچ کس ابایی نداشت . حتی در مقابل پدر ومادرش ایستاد و با پررویی تمام از عملی که انجام داده بود دفاع کرد .

یک شب که شادی و شوهرش با دختر و دامادشان و شروین مشغول تماشای تلویزیون بودند ، زنگ در خانه به صدا درآمد . دیر وقت بود . ساعت ده شب را نشان می داد و ظاهرا هیچ مهمان و یا آشنایی نمی توانست آن موقع شب بی خبر به خانه آقای سالخورده بیاید .

شعله ، خواهر شروین ، آیفون را برداشت و پرسید : "بله ؟ کیه ؟ "

پونه که دسته گل بزرگ و گران قیمتی در دست داشت ، پاسخ داد : " سلام ، خانوم ! منم پونه ! عرض مهمی باهاتون داشتم . میشه در رو باز کنین ؟"

شعله با تعجب پرسید : " پونه ؟شما هستین پونه خانوم ؟ " و بی اختیار دکمه آیفون را فشار داد .

شادی و شروین و دیگر اعضای خانواده همگی با صدای بلند گفتند : " چی ؟ پونه ؟" ومثل اینکه همگی از این نام و موجود ترسیده باشند . با هراس ب همدیگر نگاه کردند . شروین تا چشمش به پونه نمی افتاد، نمی توانست باور کند که او این جسارت و پر رویی را داشته باشد که آن وقت شب به خانه آنها بیاید ، آن هم بعد از آن دسته گلی که به آب داده و در ظاهر باعث به هم خوردن ازدواج او شده بود .


romangram.com | @romangram_com