#هلاک_و_هستی_پارت_272

شروین قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:«وقتی که یه مشت دروغ تحویل شماها داده،چرا باید دنبالش رو بگیریم و بخوایم ثابت کنیم که دروغ گفته؟»

سوسن گفت:«پس ثابت کن که دروغ گفته!خودش که ادعا داشت همه حرفاش راسته.گریه و زاری هم می کرد و قسم می خورد که مورد ظلم قرار گرفته و_»

شروین حرف او را قطع کرد و گفت:«متأسفم،متأسفم که منو نشناختی،من هرچی می گم،تو فکر می کنی دروغه.حتی چند دقیقه قبل هم که گفتم من از تلفن تو به مادرم خبری نداشتم ، باز با نگاه به من گفتی که دارم دروغ می گم.اگه قرار باشه از حالا این سوءتفاهمها بین ما باشه،فکر نکنم_»

سکوت کرد و سوسن بلافاصله پرسید:«فکر نکنم چی؟نترس!ادامه بده!ببین،شروین!مردی که عاشق زنی باشه تا پای جون بهش ثابت می کنه که دوستش داره و به هر ترتیب شده تمام سوءظنها و تردیدها رو در این مورد از بین می بره.تو هیچ سعی و تلاشی در این مورد نمی کنی و انتظار داری در طول چندین جلسه دید و بازدیدهای کوتاه من تو رو خوب شناخته باشم و هر چی می گی دربست و بی چون و چرا قبول کنم.به نظر تو این منطقی یه؟»

شروین گقت:«نه،منطقی نیست!»

سوسن نگاه سرزنش باری به او کرد و گفت:«پس عاشق نیستی،و گرنه ای طور خونسرد رو به روی من نمی شستی و این طوری صحبت نمی کردی!»

شروین سکوت کرد و سرش را پایین انداخت و سوسن گفت:«بگو، نترس!من از واقعیت فراری نیستم!ای تو بودی که دنبال من اومدی و تقاضای ازدواج کردی!اگه عاشقم نبودی،چرا این کارو کردی؟یعنی تو انقدر بی اراده و بی اختیار هستی که مادرت باید برات تصمیم بگیره؟»

شروین به شدت سرش را تکان داد و گفت:«نه،این طور نیست!تو حق نداری منو بی اراده و بی اختیار خطاب کنی!درسته،مادرم باعث اشنایی ما شد،اما_»

romangram.com | @romangram_com