#هلاک_و_هستی_پارت_271


نمی خواست عملی انجام دهد که باعث ناراحتی و دل شکستگی او شود.از نظر او،خانم دکتر سوسن اربابی ،زنی متشخص و محترم بود که از وجهه اجتماعی بالایی برخوردار و از نظر ظاهری هم زیبا و چشمگیر است .گاهی از خودش بدش می امد.چگونه می توانست نسبت به این موجود خوب و مهربان این گونه بی تفاوت باشد؟وچگونه می توانست که دل او را بشکند و یا او را در انتظاری سخت و جانفرسا نگه دارد؟

نه فاین انصاف نبود. باید هرچه زودتر با سوسن تماس می گرفت و نه تنها تکلیف او را ،بلکه تکلیف خودش را هم روشن می کرد.بنا بر این قبل از اینکه به غرولندهای و سرزنشهای دوباره مادرش تن دهد،بدون اطلاع او تلفنی به سوسن زد و قرار ملاقاتی با او گذاشت.شروین ترجیح داد که دیگر به خانه انها نرود.بلکه به دنبال سوسن برود و به رستورانب بروند و ضمن خوردن شام حرفهایشان را با یکدیگر بزنند.

شروین بعد از اینکه با سوسن صحبت کرد،موضوع را به مادرش گفتکه قرار است او را ببیندو شادی از شنیدن این خبر نفس راحتی کشید و تازه ان موقع بود که گفت سوسن تلفن کرده و از او خواسته که شروین با او تماس بگیرد.بنابر این شروین اولین حرفی که به سوسن زد این بود که خودش به او تلفن کرده و از تماس او با مادرش بی خبر بوده است.سوسن نگاه معنی داری به او انداخت و حرفی نزد.شروین به خوبی احساس کرد که او حرفش را باور نکرده است،اما چیزی به روی خودش نیاورد.موضوع انقدر بزرگ و مهم نبود که شروین بخواهد دوباره توضیح دهد.

وقتی که رو به روی هم سر میز نشستند و سفارش غذا دادند،شروین گفت:«سوسن،من تماسی با پونه نگرفتم.»

سوسن به سادگی گفت:«اره،شادی خانوم گفتن که نتونستی پیداش کنی!انگار به طور عمد خودش رو قایم کرده . نمی خواد باهات حرف بزنه.»

شروین با حیرت نگاهی به او کرد و گفت:«چی؟مامان گفته که من نتونستم پیداش کنم؟نه بابا،توی این مدت بیشتر از ده بار زنگ زده و هر بار پدرم بهش گفته من خونه نیستم.راستش،من خودم ترجیح دادم که دیگه نه باهاش حرف بزنم،نه چشمم بهش بیفته.»

سوسن با ناراحتی گفت:«خیلی عجیبه!انگار نه انگار این زن چه چیزهایی به من گفته و چه تهمتهایی به تو زده،تازه اعتراف می کنی که اصلا نخواستی باهاش تماس بگیری!واقعا جالبه!»


romangram.com | @romangram_com