#هلاک_و_هستی_پارت_270
پونه هم که از ماجرا دور بود و حتی نمی توانست با شروین تماس بگیرد،چون او پاسخ تلفنهایش را نمی داد،به درستی خبر نداشت که موضوع از چه قرار استو ایا توانسته عروسی را به هم بزند یا خیر.هر چند از بی اعتنایی و احیانا قهر شروین به شدت دلگیر و غمزده بود،اما از اینکه تا ان زمان خبری هم از ازدواج او با سوسن به گوشش نرسیده بود احساس خوشحالی و رضایت می کرد و از اینکه چنان ضرب شستی به شادی و سوسن نشان داده، لبخند بر لبهایش نقش می بست.
هنگامی که سوسن مشاهده کرد بیش از دو هفته از گفت و گویش با شروین گذشته و او هیچ گونه کوششی برای برقراری روابطشان انجام نداده است،دچار یأس و نوممیدی شد و یک روز به شادی تلفن کرد و ضمن سلام و احوال پرسی،موضوع را مطرح کرد و گفت:«شادی خانم،قرار بود شروین هر چی زود تر با پونه خانم تماس بگیره و تکلیف منو روشن کنه .البته من هیچ اصراری برای ازدواج با شروین ندارم و این پیشنهاد از جانب خونواده شما مطرح شد، اما در هر حال این بی خبری و بی توجه ای شروین از ادب به دوره و در شأن و شخصیت اون نیست.شما لطف کنین بهش بگین در اولین فرصت به من تلفن کنه و هر چی زودتر به این ماجرا پایان بده.»
شادی با دستپاچگی پاسخ داد:«الهی قربونت برم،سوسن جون!می دونی من تو رو به اندازه دخترم دوست دارم.البته حق با توئه،اما این ورپریده خودش رو گم کرده،انگار اب شده رفته توی زمین.شروین بیچاره هر چی تلفن می کنه و پیغام می ذاره،نمی تونه پیداش کنه.»
سوسن با تعجب پرسید:«پس چرا به من خبر نمی ده؟اخه شادی خانوم؟خیلی زشته که منو منتظر گذاشته و هیچ تماسی نگرفته.»
شادی از دروغ بزرگی که گفته بود خیس عرق شده بود،اما چاره ای نداشت.حق را به سوسن می داد و خودش هم به شدت از دست شروین عصبی و ناراحت بود.بعد از کمی سکوت وتردید گفت:«سوسن عزیز!تو حق داری ناراحت شده باشی،اما باور کن شروین دلش می خواست با دست پر پیش تو بیاد و بهت ثابت کنه که تمام حرف های این زن دروغ محض بوده.ازت خواهش می کنم چند روز دیگه صبر کن،به طور حتم شروین خودش باهات تماس می گیره.»
سوسن با نارضایتی خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.
شادی در طول دو هفته گذشته،بارها و بارها با شروین صحبت کرده و هر بار هم با اوقات تلخی حرفشان شده و به نتیجه ای نرسیده بودند.شروین هیچ پاسخ قانع کننده ای نداشت که بدهد.دچار تردید و دو دلی عجیبی شده بود.تنها چیزی که برایش مهم نبود گفته های پونه بود.هر چند بعد از فهمیدن ماجرا هیچ تماسی با او برقرار نکرده بود و به تلفنهای او پاسخی نداده بود ، با وجود این هیچ کینه وناراحتی ای از او در دل نداشت.فقط برای احتیاط تصمیم گرفته بودکه دیگر او را نبیند و با او صحبت نکند.نمی دانست چگونه برای مادرش توجیه کند که چرا به سوسن تلفن نزده و حداقل چرا کاری نکرده که این شک و تردید را از دل او بشوید و پاک کند.
انگار هر چه می گذشت،نسبت به سوسن سردتر و بی اعتناتر می شد.
romangram.com | @romangram_com