#هلاک_و_هستی_پارت_269




• پدر و مادر سعید در ذهن نداشت.فقط به یاد داشت که هر بار به دیدن او می رفت از شدت شرم و عذاب وجدان دلش می خواست از انجا فرار کند.تنها چیزی که از سعید و پدر و مادرش به خاطر داشت،سایه ی فقری بود که بر سر هر سه تایشان تاریکی افکنده بود و دل دختر جوان را می سوزاند.گیتی نا خود اگاه ان روز هم هیچ توجه ای به راه رفتن سعید نکرده بود.انگار نیرویی نامرئی او را وادار می کرد که راه رفتن و یا حیانا لنگیدن او را نبیند.

بین راه،ناگهان فکری مثل برق از سرش گذشت و او را تکان داد.راستی،سعید ازدواج کرده یا نه؟بدون شک تا به حال نمی توانسته ازدواج نکرده باشد و تنها زندگی کند.به طور حتم دارای فرزند یا فرزندانی هم شده است.پس چرا ان شب در منزل سایه تنها امده بود؟گیتی با خودش فکر کرد که شاید او از ان طبقه مردانی است که ناگهان فاصله ای ژرف بین خود و همسرش مشاهده کرده و از اوردن او در جمع دیگران شرمنده و سر افکنده می شود.گیتی از چنین فکری به خود لرزید.او در اطرافش به چنین مردانی بر خورده بود و از اینکه انها بعد از رسیدن به پست و مقامیاز همراهی همسرانشان احساس حقارت می کردند،متأسف می شد و انها را تعدادی از مردان خود گم کرده و بی عاطفه می دانست.

اما در مورد سعید نمی توانست این طور قضاوت کند.او مردی سراپا احساس و انسانیت بود و گیتی در یکی دو جلسه ای که او را دیده و با او حرف زده بود،به این نکته ایمان داشت.می دانست درباره ی اوزود قضاوت می کند،اما احساسش به او می گفت که سعید مهرابی نمی تواند انسان بدی باشد.

از ان روز به بعد،تماس تلفنی سعید و گیتی به بهانه های مختلف بیشتر شد.خانم سرافراز هفته ای یک بار می امد و با ماندانا کار می کرد و گیتی هم ارش را هفته ای یک بار به مؤسسه اموزشی سعید می برد.غیر از ان،گیتی متوجه شد که ارش هر شب تلفن سعید را می گیرد و با او صحبت می کند.قبل از ان، غیر از پدرش فرهاد و عموهایش که محبت فراوان به ارش می کردند،شروین هم روابط خوب و صمیمانه ای با او برقرار کرده بود،اما ارش با هیچ کدام از انها مثل سعید ان طور مأنوس نشده بود.

بعد از جلسه ی اول،ارش به جای اقای مهرابی او را عمو سعید خطاب می کرد و وقتی با اعتراض مادرش رو به رو شد،گفت که اقای مهرابی به من گفته که او را عمو سعی خطاب کنم.اما گیتی سعی می کرد این رابطه را که هر روز نزدیک تر و صمیمی تر می شد،از همه پنهان کهد.هرچند نظر اطرافیان،حتی مادرش،راجع به سعید برایش اهمیتی نداشت،اما دوست نداشت که این رابطه ی پاک و قشنگ را این و ان طور دیگری تعبیر کنند و هر کدام نظری بدهند.به خصوص به هیچ وجه دلش نمی خواست پونه راجع به سعید چیزی بداند و یا از ارتباط گرم و صمیمانه ی او با ارش خبر دار شود.

در این گیر و دار،گیتی به کلی از فکر عروسی شروین و به تعویق افتادن ان غافل شده بود و دیگر برایش مهم نبود که عروسی انجام شود یا به بعد موکول گردد.مادرش که از همه جا بی خبر بود و نتوانسته بود از زبان خواهرش شادی حرفی بیرون بکشد،مرتب به گیتی یاد اور می شد که حتما دلیلی برای عقب افتادن عروسی پسر خواهرش وجود دارد که انها از همه پنهان می کنند و چه بسا ممکن است این عروسی سر نگیرد و به هم بخورد.


romangram.com | @romangram_com