#هلاک_و_هستی_پارت_273


سکوت کرد.نمی دانست چه بگوید و چگونه به صحبتهایش ادامه دهد تا به نتیجه دلخواهش برسد.

سوسن که کلافه و عصبی شده بود،از جایش بلند شد و گفت:«بهتره هر چی زودتر تکلیف منو روشن کنی،وگرنه همین الان از اینجا می رم و دور تو رو برای همیشه خط می کشم!»

شروین به خود امد و بلافاصله گفت:«خواهش می کنم بشین!حق با توئه،سوسن!اگه اجازه بدی ابی بخورم و گلویی تر کنم،باهات حرف می زنم و حتی از تو طلب کمک و یاری دارم.»

سوسن نشست و با کنجکاوی چشم به دهان او دوخت.شروین بعد از نوشیدن چند جرعه اب،ادامه داد:«همان طور که قبلا بهت گفتم،من قبل از اینکه به امریکا برم ،سالها بود عاشق دختری بودم که تو اونو نمی شناسی،اما حالا بهت می گم اون دختر کی بوده و حالا چه وضعیتی داره.»

سوسن نگاه سرزنش باری به او کرد و در دل به پونه حق داد که ان واکنش را در مقابل ازدواج شروین از خود نشان بدهد.شروین بی توجه به نگاه او گفت:«من بعد از سالهای زیادی که از اینجا دور بودم،به محض اینکه به خونه و زندگی خودم برگشتم،مادرم تو رو به من معرفی کرد.من که دل از دختر خاله ام بریده بودم و می دونستم اون شوهر کرده و دو تا بچه داره،به مجرد دیدن تو ازت خوشم اومد و چون تو از هر لحاظ دختر خوب و شایسته ای هستی،خدا رو شکر گزار بودم که چنین دختری رو سر راهم قرار داده.اما سوسن،وقتی دوباره چشمم به گیتی افتاد،فهمیدم که از شوهرش جدا شده.و به خصوص بعد از دیدارهای مکرر از اون و بچه هاش ،احساس کردم هنوز به شدت دوستش دارم و باید یه بار دیگه شانس خودمو امتحان کنم.»



• سوسن به محض شنیدن اسم گیتی و به خاطر آوردن بچه های او چشمهایش از وحشت و حیرت گرد شد و با ناباوری به شروین نگاه کرد و بی اختیار آهی از گلو کشید و گفت:«نه،این غیر ممکنه!نه!»


romangram.com | @romangram_com