#هلاک_و_هستی_پارت_267
گیتی سکوت کرد و برای لحظه ای با بهت و حیرت به سعید خیره شد.انگار این مرد را سالهاست که می شناسد.این امواج مهر و محبت که از تمام وجودش به بیرون تراوش می کرد انگار برای گیتی آشنا و ملموس بود.آمده بود دقایقی بنشیند و راجع به بچه هایش حرف بزند و برود.کلی خرید و کارهای دیگر داشت که باید آن روز عصر انجام می داد اما پای رفتن نداشت.اولین بار بود که احساس می کرد شخصی صادقانه و بی ریا به او مهر می ورزد و می خواهد کاری برایش انجام دهد.
در همین افکار غرق بود که خانم جوان و زیبایی با روپوش و مقنعه سرمه ای رنگ وارد اتاق شد.سعید از جا بلند شد و بعد از سلام و علیک کوتاهی او را به گیتی و بچه ها معرفی کرد.خانم سرفراز روی صندلی گوشه اتاق نشست و با اشتیاق دفتر کوچکی از کیفش درآورد تا وقت مناسبی را برای تدریس ماندانا پیدا کند.
در این فاصله سعید که گیتی و خانوم سرفراز را مشغول گفت و گو دید نزد آرش رفت و دستهای او را در دست گرفت و در حالی که نگاه دقیقی به انگشتان او می کرد پرسید:خب پهلوون!بگو ببینم چه کارها می کنی؟ورزش می کنی؟
آرش که شیفته کلمه پهلوان شده بود به پهنای صورتش خندید و پاسخ داد:شنا بلدم اما زود خسته می شم!
سعید با حیرتی ظاهری نگاهش کرد و گفت:زود خسته می شی؟مگه پهلوونها هم زود خسته میشن؟این چه حرفیه که می زنی؟
آرش دوباره خندید و گفت:نمی دونم.
سعید با درماندگی احساس کرد که این پسر جوان را هم بیش از حد معمول و معقول دوست دارد.احساس دلسوزی توام با عشقی پدرانه وجودش را دربرگرفت.از داشتن چنین پسری نه تنها احساس پدری و انسانی می کرد بلکه به اوج خوشبختی و شادی رسیده بود.
romangram.com | @romangram_com