#هلاک_و_هستی_پارت_265
شادی دقایقی دیگر صحبت کرد و گوشی را گذاشت.آن قدر از حرکت پونه عصبی و خشمگین شده بود که خواب از سرش پرید.
بی محابا به سراغ شوهرش رفت و او را که نیمه خواب بود بیدار کرد و ماجرا را برایش تعریف کردواو در این میان گیتی را بی تقصیر نمی دانست و او را باعث آشنایی پونه و شروین می دانست.هر چه آقای سالخورده شوهرش خواست او را آرام کند موفق نشد.
آن شب تا دمدمه های صبح شادی بیدار بود و فکر می کرد تصمیم داشت صبح زود به سراغ منظر برود و از او برای حل مشکل پیش آمده کمک بخواهد.چاره ای نبود هر طور شده می بایست پونه را پیدا می کرد و با شروین و خانواده اربابی رو در رو قرار می داد.شادی هم از ایم موضوع هراس داشت که پونه یه دم به تله ندهد و یا تمام اتهاماتی را که به شروین زده تایید و چندین تهمت دیگر هم به آنها اضافه کند.
اما صبح که شد و شروین برای خوردن صبحانه به آشپزخانه آمد بعد از صحبتهای مفصلی با مادرش به او تاکید مرد که دست به هیچ اقدامی نزند تا خودش با پونه تماس بگیرد و سر از ته و توی قضیه در آورد.شادی در کمال نارضایتی قبول کرد و قول داد در این مورد حرفی نزند.اما نزدیک به یک هفته از این ماجرا گذشت و شروین دست به هیچ اقدامی نزده بود.
گیتی بی خبر از همه جا آن قدر سرگرم کارهای خودش بود که فرصت نمی کرد از خاله شادی و یا خود شروین سوالی کند.او بعد از ملاقان سعید و تلفنی که به منزلش کرد یک روز همراه ماندانا و آرش یه موسسه آموزش موسیقی او رفتند و یک ساعتی در اتاق کار سعید با او صحبت کردند.سعید مدتهای مدید بود که فرصتی نکرده بود به آنجا سر بزند.اما آن روز بخصوص وقتش را طودی تنظیم کرد که از یک ساعت قبل در آنجا حضور داشته باشد و بتواند گیتی را ملاقات کند.خدا می دانست که چه حال و روزی داشت.
آن روز بعد از گرفتن دوش و خوردن صبحانه جلوی آیینه تمام لباسهابش را امتحان کرد.کاری که شب مهمانی خانه سایه هم انجام داده بود.نمی دانست گیتی از چه رنگی خوشش می آید.نمی دانست گیتی عقیده اش راجع به موی بلند و ریش صورت او چیست.آن روز تمام برنامه هایش را تعطیل کرده بود.دستور داده بود تمام موسسه را تمیز کنند و پله ها را تی بکشند.چند دسته گل در نقاط مختلفی که در دید همه بود خرید و قرار داد.روی میز اتاقش گلدانی از گلهای رز سفید گذاشت.کت و شلوار خاکستری همراه با پیرهنی که راه راه زرشکی داشت بر تن کرد.به نظر خودش خیلی شیک و مد روز لباس پوشیده بود.ساعت جدیدی خریده بود که نسبتا گرانقیمت بود و کمتر آن را به مچش می بست اما آن روز بخصوص به جای ساعت همیشگی اش آن را در دست کرد.
چه حال و هوای خوبی داشت!چقدر احساس زندگی و هستی می کرد!چقدر در آن روزهای اوایل پاییز احساس بهاری و طراوت وجودش را پر کرده بود!عاشق بود و شعله های این عشق بند بند وجودش را به التهاب و هیجان کشانده بود.از ساعتی قبل از موعد مقرر سعی کرد سیگار نکشد تا بو و دود آن در اتاق نپیچد و مشام گیتی را نیازارد.
romangram.com | @romangram_com