#هلاک_و_هستی_پارت_264
شروین با بی حوصلگی به مادرش گفت:مامان تو رو به خدا اینقدر ازم سوال نکن.نه چیزی نشده فقط خستم همین!می رم اناقم بخوابم شما را به خدا این قدر مزاحمم نشین.
اما شادی پس از آن همه انتظار و نگرانی نمی توانست ارام بنشیند و دست روی دست بگذارد و اجازه دهد پسرش با بی فکری و بی تدبیری آینده خود را خراب کند.او حتم داشت هر چه هست در خانه اریابی اتفاق افتاده است بنابراین بعد از ساعتی با وجودی که دیروقت بود شماره خانه اربابی را گرفت.
خوشبختانه خود سوسن گوشی را برداشت و شادی مثل همیشه با مهربانی و گرمی با او سلام و علیک کرد و گفت:دخترم ازت معذرت میخوام دیروقت مزاحم شدم!اما واقعیت اینه که شروین با اوقات تلخی و ناراحتی اومد خونه و بلافاصله هم رفت اتاقش و در را بست.سوسن جون ات شاالله تو خودت مادر میشی و نگرانی های مادرها را می فهمی.دیدم تنها کسی رو که می تونم باهاش تماس بگیرم و پرس و جو کنم که چی شده تو هستی.می شه ازت خواهش کنم به من بگی چی شده؟آیا خدایی نکرده بین تو و شروین اتفاقی افتاده؟
سوسن بعد از سکوت کوتاهی گفت:ببخشین شادی خانوم!یعنی شروین به شما هیچی نگفته؟
شادی با درماندگی گفت:نه به خدا!نه به جون خودت!اصلا اجازه نداد من خرف بزنم رفت توی اتاقش و در را بست.
سوسن با هر زحمتی بود ماجرای آمدن پونه و سخنان او را برای شادی بیان کرد و در انتها افزود:شادی خانوم شما را به خدا بهش نگین من این حرفها را به شما زدم!بگین مامانم به شما زنگ زده و گفته!
شادی با دلخوری گفت:الهی قربونت برم سوسن جون!چرا همون یکی دو ماه پیش به من نگفتین حالا میگین؟
سوسن گفت:پدرم گفتن بهتره خود شروین بیاد و بعد موضوع را عنوان کنیم!حالا از شما خواهش می کنم با آرامش و منطق با شروین صحبت کنین تا ملاقاتی ترتیب بده و ما بتونیم حضورا با پونه خانوم صحبت کنیم.
romangram.com | @romangram_com