#هلاک_و_هستی_پارت_263
شروین تکانی به دستش داد و گفت:عاشقش بودم؟مگه دیوونه شدی که چنین حرفی می زنی؟من هیچ زمانی عاشق پونه نبودم!عاشق یه نفر دیگه بودم!انگار نمی کنم ولی اون یه نفر پونه نبوده.من هیچ وقت کوچک ترین احساسی به این زن نداشتم.
سوسن ناگهان بدش داغ شد و خون به صورتش دوید.برای لحظه ای وجود پونه را از یاد برد و با لبهای لرزان و خشک گفت:عاشق یه نفر بودی؟کی شروین؟این عشق لز کی شروع شدو.....ونکنه هنوز ادامه داره؟
شروین با پریشانی به او خیره شد و گفت:این چه حرفیه می زنی؟ چرا باید ادامه داشته باشه؟
سوسن که از حرف خودش پشیمان شده بود بلافاصله گفت:نمی دونم همین طوری پرسیدم!در هر حال شروین دلم میخواد موضوع پونه حداقل جلوی پدر و مادرم روشن بشه وگرنه اونها با ازدواج ما مخالفت می کنند.
شروین از خانه اربابی بیرون آمد ولی قبل از آن به سوسن قول داد هر چه زودتر خلاف حرفهای پونه را به آنها ثابت کند.
وقتی که تنها شد احساس کرد مشکل بزرگی سر راهش قدعلم کرده که حل آن چندان آسان نیست.می دانست به زودی خبر به گوش مادرش می رسد و خدا می دانست که او چه خواهد کرد.از طرفی رو به رو شدن پونه و سوسن و خانواده اش کار آسانی نبود و امکان داشت پونه به کلی حرفهای شروین را دروغ قلمداد کند و روی دروغ هایی که از خودش درآورده بود پافشاری نماید.حتی بیش از آن شروین هراس داشت هزار تهمت و ناروای جدید هم به پایش ببندد.با وجود همه اینها باز هم از سوسن دلخور و ناراحت بود که چرا حرفهای پونه را باور کرده و او را به گناهانی که مرتکب نشده متهم کرده است.
وقتی به خانه رسید شادی از چهره پرفته و ناراحت پسرش قلبش تکان خورد و با نگرانی پرسید:شروین حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟ببینم طوری شده؟اونها بهت چیزی گغتن؟
romangram.com | @romangram_com