#هلاک_و_هستی_پارت_262

یکی از این واقیات این بود که خاتواده سوسن بعد از ملاقاتی کوتاه با شروین دیگر اجازه ندادند که دخترشان با او به بیرون برود.آنچه بین شروین و سوسن گذشته بود نه گیتی اطلاعی داشت و نه مادر و پدرش.ولی پونه می دانست که موضوع از کجا آب می خورد.

روزی که شروین به تنهایی برای دیدن سوسن به خانه شان رفته بود بر خلاف انتظارش با استقبال سردی از آنان مواجه شده بود طی همان جلسه سوسن موضوع آمدن پونه و سخنانی را که گقته بود برای شروین بازگو کرد.شروین باورش نمی شد که پونه دست به چنین عملی زده باشد.درست شب قبل با او حرف زده بود و کوچکترین تغیری در رفتار و صحبتهای او ندیده بود.

بعد از شنیدن حرفهای سوسن دقایقی با بهت و حیرت به او نگاه کرد و پرسید:یعنی تو فکر می کنی پونه راست میگه و من دروغ میگم؟

سوسن سری تکان داد و گفت:من نمی دونم چی بگم اما تا سه تایی نشینیم و حرف نزنیم همه چیز برای من گنگ و نامعلومه.پونه نمی تونه روی چنین موضوع به این مهمی دروغ بگه!

شروین که بسیار عصبانی شده بود و رفتار سوسن به او گرون اومده بود در پاسخ سری از روی تاسف تکان داد و گفت:خیلی متاسفم!من فکر می کردم تو دختر عاقل و با تجربه ای هستی و این طوری راجع به من قضاوت نمی کنی.فکر می کردم حداقل تا حدودی منو شناخته باشی.

سوسن با صراحت گفت:پس چرا از ملاقات با پونه طفره میری؟

شروین سکوتی کرد و گفت:برای این که اون زن خطرناکیه!من مطمئنم جلوی روی خودم هم ممکنه حرفاش را تکرار بکنه.اون از هیچ کاری ابا نداره و من واقعا" از رویایی باهاش می ترسم.

سوسن نگاه عمیقی به او کرد و گفت:شروین به من حق بده که نتونم دلایل تو رو قبول کنم.حتی اگه یه زمانی عاشقش بودیو حالا نیستی باز دلم راحت میشه.

romangram.com | @romangram_com