#هلاک_و_هستی_پارت_261


پونه دوباره پرسید:گیتی راستش را بگو!تو فکر می کنی شروین از این دختره خوشش می آد و یا به خاطر مادرش تن به این ازدواج می ده؟

گیتی نگاه دقیقی به او کرد و گفت:ببین پونه جون!خوشحالم که خودت موضوع را مطرح کردی.اول این که من در مورد احساس شروین چیزی نمی دونم چون هیچ وقت از اونها سوالی نمی کنم.دوم این که دلم می خواد بدونم آیا شروین به تو حرفی زده منظورم اینه که چیزی گفته که دال بر این باشه به تو علاقه داره؟

پونه سکوت کوتاهی کرد و گفت:راستش به طور واضح چیزی نگفته اما خب گیتی تو خودت هم زنی و می دونی زنها در این مورد یه حس قوی دارن که می تونن بفهمن مرد مورد علاقه شون به اونها توجه داره یا نه.

گیتی گفت:ببین پونه!تو خودت می دونی من تو رو مثل خواهر مثل یه یار خوب و صمیمی دوست دارم.آرزوی من خوشبختی تونه اما پونه جون فکر نمی کنی اگه شروین به تو علاقه داشت دیگه دنبال دختر دیکه ای نمی رفت و ....

پونه به میان حرفش دوید و گفت:تقصیر مادرشه!من می دونم شروین توی آمریکا هرکار دلش خواسته کرده و حالا به دنبال یه زندگی آروم و ابرومند می گرده.اگه مادرش این همه پاپیچ اون نمی شد تا به حال با من ازدواج کرده بود و چه بسا هم بچه دار هم شده بودیم!

پیتی با بهت نگاهش کرد و حرفی نزد.احساس می کرد پونه عقلش را از دست داده و به طور عمد خودش را گول می زند.اما در هر حال او حرف خودش را زده بود و بیشتر از آن نمی توانست با پونه به بحث و جدل بنشیند.می دانست هر چه بگوید بی فایده است و در باورهای خیالی پونه نمی گنجد.

بعد از آن شب پونه هر روز با گیتی در تماس بودویک بار هم به شروین تلفن کرده و به بهانه های مختلف دقایقی با او حرفی زده بود.پونه در انتظار دعوت کوچکی از شروین می سوخت اما مرد مورد علاقه اش هرگز چنین پیشنهادی به او نکرد.همه اطرافیان شروین را دیده بودند غیر از پونه.ولی او قدم به قدم تمام حرکات و رفتارهای او را زیر نظر داشت و همه را از گیتی و یا منظر می پرسید.آنها هم به ناچار تمام واقعیات را به او می گفتند.


romangram.com | @romangram_com