#هلاک_و_هستی_پارت_260
گیتی شانه ای بالا انداخت و گفت:هیچی سلامتی!خبرها باید پیش تو باشه.من که از کنج این خونه تکون نمی خورم.
پونه بلافاصله گفت:این طوری هم که میگی نیست.جناب عالی دایما در جمع فامیل مامان جونتون شرکت می کنین.شبها که بعضی وقتها زنگ می زنم هیچ وقت خونه نیستین!
گیتی بی اختیار گفت:حالا تازه مهمونیهای فامیلی بعد از اینه بذار شروین بیاد!
و بعد ناگهان پشیمان شد و با هراس به پونه چشم دوخت.اما بر خلاف انتظارش هیچ خشم و ناراحتی در پونه مشاهده نکرد.بنابراین بلافاصله گفت:پونه میخوای امشب شام بریم بیرون؟دو تایی تنهایی می ربم.بچه ها هم نیستن که هر کدوک سازی بزنن.
پونه که افکارش جای دیگه ای پرسه می زد گفت:باشه اما حالا که زوده بهتره یکی دو ساعت دیگه بریم.و بعد پرسید:راستی شروین کی می یاد؟
گیتی گفت:امشب.
پونه تکانی خورد و گفت:خاله شادی توقع نداره که تو هم برای استقبال بری فرودگاه؟
گیتی گفت:نه بابا خودش می دونه من گرفتارم.
romangram.com | @romangram_com