#هلاک_و_هستی_پارت_259


منظر لبخندی زد و گفت:"پس درواقع می لنگه،چرا بیخود عصبانی می شی و سر من داد می زنی؟"

گیتی دیگر طاقتش تمام شد و با صدای بلند گفت:"تو رو به خدا بس کنین!من دیگه تحمل شنیدن این حرفها رو ندارم!" و به بهانه آوردن چای از اتاق بیرون رفت.دوباره کابوس تصادف و اینکه باعث شده بود مردی از جوانی شروع به لنگیدن کند،او را آزار می داد.آن شب در خانه ی سایه،گیتی به هیچ وجه متوجه لنگیدن سعید نشده بود و حتی از تغییر چهره و تیپ او حیرت کرده بود.آرامش و سکوتی که در وجود او مشاهده می شد،احترام برانگیز بود و گیتی این حالت او را تحسین می کرد.اما می ترسید نزد مادرش حرفی از او بزند.منظر همیشه به دیده تحقیر به او نگاه می کرد و سعید را همان پسر شهرستانی با آن لباسهای مندرس می دید که دری به تخته خورده و توانسته خودی نشان دهد.ساعتی بعد که منظر و فرهاد گیتی را ترک کردند،تازه نوبت بچه ها شده بود که هرکدام درخواستی از او داشتند.روزبه دوباره غیبش زده بود و سراغی از بچه ها نمی گرفت.گیتی از این بابت خوشحال بود.از طرفی می دانست که بچه هایش هرچه بزرگتر شوند،بهتر می توانند پدرشان را ادب کنند تا دیگر مزاحم آنها نشود.البته گیتی از سوی آرش خیالش راحت بود چون می دانست روزبه در هر صورت از او روی گردان است و دوستش ندارد.امما اگر می خواست ماندانا را ببیند و یا به بهانه ای او را با خود به بیرون ببرد،گیتی می دانست که دخترش به اندازه کافی بزرگ و عاقل شده که زیر بار پیشنهادهای پدرش نرود.ماندانا اجازه داشت که فقط در خانه پدرش را ملاقات کند.نه جای دیگر .و او هم امر مادرش را اطاعت می کرد و نزد پدرش این طور وانمود می کرد که خودش دوست ندارد از خانه بیرون برود.



• چند روز بعد درست شبی که قرار بود شروین به ایران برگردد سر و کله پونه در خانه گیتی پیدا شد.ظاهرا خوشحال و خوش اخلاق بود.گیتی از این که او سرزده وارد خانه می شد و از قبل خبر نمی داد دلخود بود.اما آن روز چیزی به رویش نیاورد.سعی داشت روزهای بحرانی آمدن شروین و ازدواج او سپری شود و بعد به طور جدی در مورد خیلی موارد دیگر با پونه صحبت کتد.کم کم از دست کارهای او عصبانی می شد و آن را نوعی بداموزی برای بچه هایش می دانست.یه خصوص این اواخر حتی طرز حرف زدن و حرکات او را نمی پسندید و آن را در حد یک خانم متین و متشخص نمی دانست.

پونه به کحض رسیدن با گرمی سلام و احوالپرسی کرد و پرسید:بچه ها کجا هستن؟

پیتی گفت: بابا اومد دنبالشون رفتن سینما!قراره شام همه بیرون بخورن.

پونه خنده ای کرد و گفت:حب چه خبرها؟


romangram.com | @romangram_com