#هلاک_و_هستی_پارت_258
گیتی گفت:"اتفاقا یه استاد خیلی خوب پیانو رو معرفی کرده که قراره بریم پیشش.اما گفت اگه کسی رو بخواین که بیاد خونه،یه خانوم جوونه که کارش عالی یه و شاگرد همون استاد بوده،و برای شروع بد نیست که از اون استفاده کنیم."
فرهاد گفت:"آره باباجون،بهتره انقدر توی این ترافیک خودت رو اذیت ننی.فقط...فقط موضوع آرش می مونه که بچه خیلی غصه می خوره.اون هم دلش می خواد مثل خواهرش بتونه ساز یاد بگیره و بزنه.اما طفلی عاجزه.نه دستهاش خوب کار می کنه،و نه می تونه روی پاهاش اون تنه ی سنگین و فریه شو حرکت بده."
اشک در چشمهای منظر حلقه زد و صورتش را پنهان کرد.گیتی با صدای محزونی گفت:"اتفاقا راجه به آرش با آقای مهرابی صحبت کردم.اون شب سایه انگار حالی ش نبود چی می گه،هرکسی می فهمه که آرش قادر به نواختن هیچ سازی نیست.من هم همین رو به آقای مهرابی گفتم.البته اون هم تأکید کرد اما در کمال محبت و فروتنی گفت که حاضره هفته ای یکی دوبار روی دستهای آرش کار کنه شاید بتونه ساز آسونی مثل ارگ و یا چیزی شبیه به اون رو بهش یاد بده."
فرهاد با تعجب به دخترش نگاه کرد و گفت:"فکر نکنم اصلا وقت این کارها رو داشته باشه،حتما تعارف کرده!"
منظر پشت چشمی نازک کرد و گفت:"تو رو به خدا فرهاد،بس کن!مگه چی کاره س که وقت نداشته باشه یکی دو روز با این بچه سر و کله بزنه؟خب،عوضش پول می گیره ،مفتی که کار نمی کنه."
گیتی با نومیدی نگاهی به مادرش کرد و گفت:"مامان جون،از شما بعیده راجع به یه هنرمند بزرگ اینطور حرف بزنین!اون حالا دیگه نیازی به این جور پولها نداره.اگه کاری برای ما انجام می ده روی محبت و انسانیتشه!"
منظر همان طور که به نقطه ای خیره شده بود گفت:"راستی اون شب دیدی ش ؟طفلی هنوز می لنگه!"
فرهاد که می دانست این حرف چه اثر بدی روی گیتی می گذارد با ناراحتی گفت:"نه بابا،منظر جون!این حرفها چیه می زنی؟توی تمام این سالها که مشهور شده،من ندیده بودم کسی بگه سعید مهرابی می لنگه.اصلا لنگیدنش محسوس نیست.ما چون خودمون می دونیم می فهمیم!"
romangram.com | @romangram_com