#هلاک_و_هستی_پارت_257


منظر با ناراحتی گفت:"همچین می گی دختر انگار هجده سالشه و مثل فرشته های آسمونی پاک و چشم و گوش بسته س!خوبه ما که می دونیم چی کار می کنه و چه سرگرمی هایی داره!"

فرهاد گفت:"بس کن،منظر از تو بعیده!اون توی زندگیش دوبار شکست خورده و خوب نیست که ما تحقیرش کنیم و یا پشت سرش حرف در بیاریم!"

منظر کوتاه نیامد و پاسخ داد:"تقصیر خودشه !از ب پرتوقع و پرروئه!از تمام خلق دنیا طلبکاره!اصلا اگه من جای گیتی بودم،باهاش قطع رابطه می کردم و توی خونه ام راهش نمی دادم."

در این هنگام فرهاد رو به گیتی کرد و گفت:"راستی باباجون،استاد مهرابی بهت زنگ زد؟"

قبل از اینکه گیتی پاسخی بدهد ،منظر لبهایش را به علامت تحقیر پایین آورد و گفت:"واه واه،استاد!استاد مهرابی!حالا دیگه همه برای همدیگه تعارف تیکه پاره می کنن!خوبه ما که دیدیم چی بوده و چه روزگاری داشته!"

گیتی چشم غره ای به مادرش رفت و گفت:"نه باباجون،زنگ نزده.آخه قرار بود من بهش تلفن کنم.راستش با وجودی که سرم شلوغ بود بهش تلفن کردم.چون ماندانا مرتب یادآوری می کرد و اصرار داشت زودتر کلاسهای پیانو رو شروع کنه.من هم تو اولین فرصت بهش تلفن زدم."

فرهاد گفت:"خوب کردی دخترم،استاد سایه اصرار داشت زودتر باهاش تماس بگیری چون ممکنه هر آن وقت استادها پر بشه و دیگه شاگرد قبول نکنن."


romangram.com | @romangram_com