#هلاک_و_هستی_پارت_256

پونه نگاه تحقیر آمیزی به منظر انداخت و بر لبهایش لبخند تمسخر آ»یزی نقش بست و گفت:"زن دایی،همچین خانوم دکتر خانوم دکتر می گین انگار چه خبره!مثل ریگ از این دکترها توی این ساختمون پزشکان ریختههیچ کدوم هم چیزی سرشون نمیشه.تازه این دختره شکل و قیافش عین دخترداهاتیها می مونه.اصلا لباس پوشیدنش رو بلد نیست!اگه شما و شادی خانوم این همه تبلیغ نکنین ،فکر نکنم شروین از این تیپ دخترها خوشش بیاد!"

گیتی به میان آمد و گفت:"حالا که هنوز شروین نیومده و هیچ خواستگاری رسمی هم انجام نشده و ..."منظر بلافاصله گفت:"چطور خواستگاری نکردین،مگه چندبار باید گل بخرن و برن خونه ی دختره و حرف بزنن؟چه حرفهایی می زنی ،گیتی!"

پونه که از شدت ناراحتی مثل مار به خود می پیچید ،احساس می کرد دیگر یارای ماندن را ندارد.می دانست اگر بیش از این به حرفهای منظر گوش کند،کار ناشایستی از او سر می زند و بعد هم مثل همیشه پشیمانی به همراه می آورد.در حالیکه بدنش از شدت عصبانیت می لرزید،با عجله روپوش و روسری اش را پوشید و با خداحافظی کوتاهی آنجا را ترک کرد.گیتی پشت سرش راه افتاد و با ناراحتی گفت:"پونه!پونه!کجا؟چرا داری می ری؟مگه قرار نبود شام بمونی؟"

اما پونه بدون کوچکترین پاسخی ،در را به هم زد و رفت.دیگر نمی توانست بیشتر از این تحمل کند.حاضر بود سوسن را با دستهای خود خفه کند.هنوز باور نداشت که شروین تصمیم جدی درمورد او دارد.هنوز کورسویی از امید در دلش روشن بود و فکر می کرد شاید بتواند توجه شروین را جلب کند.هزاران نقشه در سر داشت که می خواست هر کدام را به نوبت به مرحله اجرا درآورد.آخرین تصمیمش این بود که غرورش را زیر پا بگذارد و عملا از شروین خواستگاری کند.او تا آن زمان هیچ حرکت ناشایستی از شروین ندیده بود و رفتار او همیشه با مهربانی و ادب همراه بوده،اگر دلش نمی خواست پونه را ببیند،آن طور با لبخند و شادی پاسخگوی سلام و یا تلفنهای او نبود.نه،به طور حتم ته دلش مهر و کششی نسبت به پونه وجود دارد که تابحال به طور مستقیم عشق او را رد نکرده و به تمام دعوتهایش پاسخ مثبت داده است.امید دیگری که قلب را گرم نگه می داشت ،ملاقاتی بود که با سوسن داشت.برایش مهم نبود که شروین از این ماجرا مطلع شود یا نه،در مورد آن هم خودش می دانست چه پاسخی بدهد.ناخودآگاه از گیتی هم دلخور بود.حالت آرام و خونسردی او رنجش می داد.حقش بود که روزبه اون طور نجاتش داد و بهش خیانت کرد.تازه بچه هاش یه برادر هم از زن پدرشون دارن!این یه رسوایی بزرگه!اما گیتی خانوم اصلا به روش نمی آره و فکر می کنه کسی از این موضوع خبر نداره.بعد سری تکان داد و گفت:"اگه پولهای دایی فرهاد نبود این گیتی بدبخت به چه روزی می افتاد!"

ناگهان احساس کرد بیش از یک ساعت است که بی هدف رانندگی می کند.چاره ای نداشت که به خانه یکی از دوستانش برود.حوصله سؤال و پرس و جوی مادرش را نداشت.بعد از رفتن او،گیتی با ناراحتی به مادرش گفت:"مامان،از شما توقع ندارم اینطوری این دختره رو بچزونین!شما خودتون می دونین که اون از شروین خوشش می آد.اما اینطوری که با آب و تاب از سوسن و مراسم عروسی و عشق شروین به این خانوم دکتره و غیره حرف می زنین،خب معلومه اون ناراحت میشه !"

منظر براق شد و با عصبانیت گفت:"چه غلطها!دختره ی دوتا شوهر کرده،حالا توقع داره پسر دسته گل خواهرم بیاد بگیردش؟اون هم با این اخلاق گندش،هم بی تربیتیه و هم وقیع و پررو!بهتره زودتر تکلیلف خودوش رو بدونه و بیخود امیدوار نباشه."

گیتی با ناراحتی رو به فرهاد کرد و گفت:"باباجون،شما رو به خدا یه چیزی به مامان بگین!اون نمی دونه که پونه بعضی وقتها چه کارهای خطرناکی ازش سر می زنه.اصلا ممکنه خودش رو بکشه!"

فرهاد نگاه ملامت باری به همسرش انداخت و گفت:"حق با گیتی یه منظر.آخه تو که بچه نیستی چرا بیخودی سر به سر این دختره می ذاری؟"

romangram.com | @romangram_com