#هلاک_و_هستی_پارت_254
سعید خم شد و به سرعت دستهای سایه را گرفت،آنها را بوسید و بر چشمهایش گذاشت.سایه که در مقابل کار انجام شده ای قرار گرفته بود،ناگهان نرم شد و از اوج خشم و غضب پایین آمد و اشک در چشمهایش حلقه بست.دیگر چیزی به سعید نگفت.آرام دستهایش را پس کشید و گوشه ای نشست.سعید روبرویش قرار گرفت و با صدای محزونی گفت:"از وقتی که یادم می آد،از همون لحظه اولی که با شما آشنا شدم بهم کمک کردین.دست مهری که بر سرم کشیدین از مهر پدری باارزش تر و گرم تر بود.اگه لباس نداشتم برام می خریدین.اگه سازم خراب می شد برام درست می کردین.استاد من چطور می تونم فراموش کنم که تنها شاگردی بودم که از تمام جلسه های خصوصی شما بهره می بردم و یه قرون نمی پرداختم؟هست و نیست من از استاد سایه اس.من خودم می دونم.هر وقت و هرجا که درمونده می شدم بی اختیار راه این خونه رو پیش می گرفتم،استاد اینجا خونه ی امید منه و امید من بعد از خداوند بزرگ شما هستین.باور کنین استاد!باور کنین نمی تونستم زنگ خونه رو فشار بدم.جرأت نداشتم پا به درون این خونه بذارم.چی کار کنم؟دست خودم نیست!دیگه از خودم خسته شدم.از خلق و خوی عجیبی که گریبانگیرم شده خسته شدم.استاد این احساس حقارت و کوچیکی که از کودکی ،جرأتمو محو و نابود کرده ،هنوز تمام وججودمو تسخیر کرده و نمی ذاره پا جلو بذارم و برای رسیدن به هدفم تلاش کنم.امشب،هربار که اسم استاد سعید مهرابی رو می آوردن،خیس عرق می شدم.استاد سایه،من واقعا استاد مهرابی هستم؟واقعا قدرت برابری با آدمهای بزرگی مثل بزرگمهرها رو دارم؟می تونم ادعایی داشته باشم؟می تونم سری تو سرها در بیارم؟"
سایه با تأسف سری تکان داد و گت:"مگه کوری؟مگه دور و برت ور نمی بینی؟مگه نمی بینی که نوارهات چه جوری به فروش می ره و مردم برات چه می کنن؟مگه نمی بینی دهها زن و دختر خوب و خونواده دار حاضرن با یه اشاره تو تا آخر عمر یار و همسرت باشئ؟سعید،این گذشته ی لعنتی رو ول کن!اون باغ آغ بابا و فک و فامیل بی در و پیکرش رو به سدت فراموشی بسپار!هرچی بوده ،گذشته ، تموم شده ! بزرگمهر! بزرگمهر! بزرگمهر کدوم خری بوده؟اون اگه عرضه داشت،اگه آدم دور اندیشی بود،داماد تریاکی ش نمی تونست انقدر بلا سر دخترش بیاره و تلکه ش کنه.باور کن حاضرم قسم بخورم که این بچه شون هم بخاطر کثافت کاریهای اون مرتیکه،مریض و عقب افتاده شده،اگرنه دختره مثل گل می مونه،پاک ونجیب و هیچ عیبی نداره.آخه پسرم،کمی به خودت بیا!برای خودت ارزش قائل شو!فعلا که تو از هر نظر از خیلی آدمهای دیگه برتر و بهتری.تازه موفقیت و شهرت تو بعد از این اوج می گیره و خودی نشون می ده.مگه چند سالته؟تو تتازه داری سنین چهل سالگی رو پشت سر می ذاری. هنوز به مرز پنجاه نرسیدی .بهت قول میدم بعد از این شاهکارهایی خلق کنی که همه انگشت به دهن بمونن!"
سعید سکوت کرده بود و سراپا گوش بود.چقدر دلش می خواست می توانست حرفهای سایه را دربست بپذیرد و دیگر درمورد آنها شک و تردیدی به دل راه ندهد.سایه که سکوت او را دید ادامه داد:"امیدوارم حرفام آبی نباشه که تو هاون می کوبم.بهتره روش فکر کنی.حالا پاشو برو سر جای همیشگی ت بخواب.لازم نیست این موقع شب تک و تنها بری خونه ت/دیگه هم برام این قیافه ماتم زده رو به خودت نگیر که حالم بهم می خوره.پاشو.پاشو برو بخواب!"
فردای آن روز،سعید بعد از خوردن صبحانه با استادش،راهی محل کارش شد.انگار دوران جدید و فصل تازه ای در زندگی اش پیدا شده بود.هرگز تا این حد احساس امید و شادابی در دلش او را به شور و شوق نیاورده بود.انگار انسان تازه ای شده بود.شب قبل گیتی با او قرار گذاشته بود که تلفن کند و دخترش را یکبار به مؤسسه بیاورد.نمی دانست انتظارش چه مدت طورل خواهد کشید و در نهایت گیتی به او تلفن خواهد کرد یا نه؟هرچه بود در دلش آتشی روشن شده بود که وجودش را داغ و تبدار کرده بود.بیست سال انتظار کشیده بود.حاضر بود بازهم این انتظار را ادامه بدهد تا به معبودش برسد.احساس می کرد عاشق تر و شیداتر از بیست سال پیش شده است و اکنون بیشتر نیازمند و مشتاق گیتی می باشد.هنوز با گیتی ازدواج نکرده ،پدرانه آرش و ماندانا را دوست داشت ئ حاضر بود به هر ترتیب که می تواند آرش را کمک و یاری دهد.هرچند هنوز از فرهاد و منظر دل خوشی نداشت،اما حاضر بود به خاطر گیتی وجود آنها را تحمل کند و دم برنیارد. به خاطر آورد شب قبل آنچه که شماره تلفن به خاطر داشت به گیتی داده بود.جتی شماره رادیو و تلویزیون را برای او نوشته بود که اگر احیانا در آن محل بود،گیتی بتواند با او تماس بگیرد.آن روز وقتی وارد محل شد ظاهرش نشان می داد که درحال و هوای دیگری به سر می برد.اطرافیانش همگی کمابیش با اخلاق و رفتار او آشنا بودند،می دانستند که همیشه در یک حالت به سر نمی برد و به طور کلی نسبت به محیط و آدمهای دور و برش بی توجه است.گاهی لبخند بر لب دارد و گاهی آنقدر در افکار دور و درازش غرق است که نه جواب سلام کسی را می دهد و نه با کسی خوش و بش می کند.آن روز بر خلاف همیشه گرچه در افکارش غرق بود،اما چهره اش شکفته و خندان بود و گویی به دوردستی شیرین و شادی بخش چشم دوخته است.به محض اینکه روی صندلی اش نشست ،نگاهش به تلفن روی میز خیره ماند.تا ظهر با هر زنگ از آن جا می جهید و با هراس گوشی را بر می داشت.اما صدایی را که منتظر شنیدنش بود،نشنید.از آنجا راهی استدیو ی رادیو شد و بعد عصر هنگام به محل اجرای برنامه ی تلویزیونی اش رفت،اما باز هم از گیتی خبری نشد.شب هنگام خسته و کوفته راهی خانه اش شد.دعوت همکارانش را برای صرف شام رد کرد.دلش می خواست در تنهایی و خلوت خودش فرو برود.برای اولین بار با شور و شوق رهسپار منزلش می شد.سر راه،شام کوچکی برای خودش خرید و دوباره به راه افتاد.ظهر نتوانسته بود ناهاهرش را تمام و کمال بخورد و آن هنگام به شدت احساس گرسنگی می کرد.وقتی که به خانه رسید با عجله لباس عوض کرد و دست و رویی شست و مشغول خوردن شد.ناگهان تلفن منزلش به صدا درآمد.با صدای زنگ تلفن،به یادش آمد که تلفن خانه اش را هم برای گیتی نوشته است.لقمه دهانش را قورت داد و با عجله به سمت تلفن رفت.گوشی را برداشت و گفت:"بفرمایین!"گرچه تمام وجودش برای شنیدن صدای گیتی یکپارچه آرزو و تمنا شده بود،با وجود این وقتی صدای او را شنید،در کمال ناباوری پرسید:"الو،شمایین خانوم بزرگمهر؟خودتونین؟"
گیتی خنده اش گرفت و گفت:"البته که خودمم،می دونم تعجب کردین به این زودی مزاحمتون شدم،اما از دیشب تا حالا این بچه ها امان منو بریدن.ماندانا برای یاد گرفتن پیانو و آرش برای آموزش تار انقدر مشتاق هستن و عجله دارن که من به ناچار منزل مزاحمتون شدم."
سعید گویی لال شده بود و نمی توانست حرفی بزند.او به چگونگی فراگیری آرش و یا ماندانا نمی اندیشید.او در آن لحظه به این می اندیشید که بالاخره گیتی به او زنگ زده و تقاضای کاری از او دارد.کاری که سعید حاضر بود با سر و جان و تمامی وجود هرچه هست و هرچه بود،برای او انجام دهد.
romangram.com | @romangram_com