#هلاک_و_هستی_پارت_253


بعد از سؤال سایه سکوتی سنگین حکمفرما شد و هنوز لحظاتی سپری نشده بود که آرش با خوشحالی گفت:"استاد سایه دوست دارم.دوست دارم تار بزنم."

سایه نفس بلندی کشید،نگاه پیروزمندانه ای به سعید کرد و در پاسخ پسر جوان گفت:"آرش جون،دیگه از اینجا به بعد باید دست به دامن استاد مهرابی بشی.اون تو رو تمام و کمال راهنمایی می کنه تا بتونی مثل خودش یه استاد بزرگ تار بشی."

حسرو که نزدیک سایه نشسته بود به آرامی پایش را از زیر میز به پای او زد و زیر لب گفت:"استاد،چی داری می گی؟حواست کجاس؟مگه نمی بینی این بچه به زور قاشق رو توی دهنش می ذاره،چطوری می تونه تار بزنه؟چرا بیخودی بهش قول میدی؟"

سایه نگاه نامفهومی به او کرد و به جای هرگونه پاسخی به او گفت:"من امشب یک ماهور آماده کرده ام،که براتون بزنم.می دونین سالهاست که در انظار ساز نزدم!اما به افتخار شما امشب سر ذوق اومدم و دلم می خواد بنوازم."

شروع به نواختن کرد و نزدیک به یک ساعت ساز زد.همه مسحور پنجه های هنرمندش شده بودند.نواختن او حال و هوای دیگری داشت که نشان از تجربه ای دیرین و مهارتی کهن می داد.هنری که مرور زمان آنرا پخته تر و گوش نوازتر ساخته بود.سعید هرگز به یاد نداشت که استادش اینگونه بی ریا و به پیشنهاد خودش ساز به دست بگیرد.او بطور کلی به بزرگمهرها چندان وقعی نمی گذاشت و آنان را جز دوستان درجه دو و سه خود می دانست.اما آنشب گویی شب دیگری بود.سایه تا آن لحظه هرآنچه از دستش برآمده بود برای شاگرد پاپتی اش انجام داده بود،این هم روی بقیه!

بعد از اینکه نواختنش به پایان رسید،با هزار ترفند اجازه نداد سعید ساز بزند.به همه گفت:"استاد خیلی خسته س و ما نباید اونو خسته ترش کنیم."

حال آنکه سعید آرزویی جز نواختن و خواندن نداشت.دلش می خواشست دربرابر گیتی تا صبح بزند و بخواند و آتش دل حسرتکش و محرومش را از سر پنجه های زحمتکشش به بیرون براند تا کمی آرام شود.سایه مانع از آسایش و رهایی اش شده بود.اما در دل از او قدردان بود که اینگونه احترامش می گذارد و لفظ استاد از زبانش نمی افتد.بعد از پایان گرفتن هنرنمایی سایه،ظاهرا وقت رفتن مهمانان فرا رسیده بود.اما سعید دلش می خواست این مهمانی تا صبح ادامه پیدا کند.احساس می کرد غیرممکنهای زندگی اش به حقیقت نزدیک می شوند و واقعیت پیدا می کنند.چیززی که در عمرش باور نداشت این بود که روزی برسد هم طراز گیتی در جمعی حاضر شود و نظاره گر او باشد.با بلند شدن فرهاد بقیه هم از او پیروی کردند و ضمن تشکر و امتنان از سایه و سعید خداحافظی کردند.سعید دلش نمی آمد آنجا را ترک کند.جداقل تا دقایقی می توانست هوایی را که گیتی در آن سهیم بوده ،استشمام کند و لذت ببرد.می دانست که بعد از رفتن مهمانها به خاطر دیر آمدنش مورد شماتت سایه قرار خواهد گرفت،اما برایش مهم نبود.او توانسته بود از نزدیک گیتی را ببیند و حتی با او صحبت کند.دربرابر این موهبتی که سایه به او ارزانی داشته بود،حاضر بود تا آخر عمر مورد سرزنش و ملامت قرار گیرد.حدسش درست بود .به محض اینکه سایه در حیاط را پشت سر مهمانها بست،با خشم به سوی او برگشت و کفت:"خجالت نکشیدی اون موقع شب به مهمونی اومدی؟اصلا چرا اومدی؟من دیوونه تر از تو ندیدم،همین.بعد از این هم یه قدم برات بر نمی دارم.فهمیدی؟"


romangram.com | @romangram_com