#هلاک_و_هستی_پارت_252
گیتی با خوشحالی پرسید:"شما خودتون شخص بخصوصی رو می شناسین که معرفی کنین؟"
سعید گفت:"معلمهای خوب و درجه اول به هیچ وجه فرصت اینکه به خونه شاگردها برن ندارن.اگه وقت داشته باشن شما باید خودتون ماندانا خانومو به خونه اونها ببرین."
گیتی پرسید:"شما می تونین زحمت بکشین یه وقتی برای ماندانا ب گیرین؟البته دوست دارم از اول پیش یه معلم خوب و با تجربه شروع کنه.هزینش مهم نیست."
در این هنگام سایه رو به گیتی کرد و گفت:"دخترم چرا بچه هات رو نمیذاری یه ساز ایرونی یاد بگیرن؟مثل...مثل تار."
سعید سرخ شد و سرش را پایین انداخت و منظر به حررف آمد و گفت:"استاد سایه،آخه دختر به این کوچیکی و ظریفی پطوری تار گنده رو دستش بگیره و بزنه؟"
در این هنگام ماندانا هم با شرمی دخترانه گفت:"آخه من تار دوست ندارم،دلم می خواد پیانو بزنم."
سایه رو به آرش کرد و پرسید:"پسرم تو چطور؟تو دوست داری تار بزنی؟"
همگان از جمله سعید و گیتی با تعجب به سایه نگاه کردند.هر کسی در شرایط سنی و عقلانی کمتر از متوسط هم متوجه می شود که آرش یارای حرکت و انجام دادن کارهای روزمره را ندارد و به کمک دو عصا و وسیله ای که به رانها و زانوهایش بسته می شد،می توانست راه برود و حرکت کند.اما گویی سایه تنها رسالتی که داشت این بود که به نحوی رابطه ای بین گیتی و سعید بوجود آورد تا آنها بیشتر با هم آشنا شوند.
romangram.com | @romangram_com