#هلاک_و_هستی_پارت_251


و بعد بدون اینکه اجازه دهد سعید حرف دیگری بزند،گفت:"خسرو جون،حاالا اگه همه موافقین،بریم توی سالن یکمی ساز گوش کنیم!الان میگم براتون چای بیارن!"

همه از سر میز بلند شدند و دوباره به سالن پذیرایی رفتند.سایه علی رغم تعریفهایی که از سعید کرده بود همچنان اوقاتش از دست او تلخ بود و با نگاه و حرکاتش این دلخوری را به او نشان می داد.

همگی به اتاق دیگر رفتند و مشغول گفت و گو شدند.گیتی منظر باهم حرف می زدند و پچ پچ می کردند.سعید با خودش فکر کرد که بطور حتم منظر راجع به گذشته ی او و هنگامی که با ماشین تصادف کرده بود صحبت می کند.بطور حتم می گوید که سعید چقدر عوض شده و از آن شکل و شمایل گذشته به کلی بیرون آمده و برای خودش آدمی شده است.

سایه برای دستور چای و شیرینی در آشپزخانه می پلکید و غیبش زده بود.خسرو و فرهاد هرکدام به نوبت سعید را به باد سؤال و جواب می گرفتند و مدام از هنر او تعریف و تمجید می کردند.چقدر از حرفهای آنها بیزار و منفور بود!بطور کلی چقدر از تعریف و ستایش بدش می آمد!

ناگهان انگار معجزه ای رخ داده باشد گیتی رو به سعید کرد و گفت::استاد مهرابی،استاد سایه به من گفتن که شما یه مؤسسه آموزش موسیقی دارین!ماندانا عاشق پیانوئه!من با اینکه سال پیش پیانویی خریدم و توی خونه گذاشتم،اما متأسفانه بخاطر کارها و برنامه های جورواجوری که داشتیم،نتونستم یه مربی خوب براش پیدا کنم.نمی دونم شما توی مؤسسه تون معلم پیانو دارین و یا کسی رو می شناسین که بیاد خونه و بهش یاد بده؟"

در همین موقع سایه هم به اتاق آمد و به طور آشکاری با خوشحالی و تبسم شاهد گفتگوی سعید و گیتی شد.

سعید به آرامی پاسخ داد:"مؤسسه ما برای تمامی سازها معلم داره.دختر خانوم شما هم می تونه بیاد از کلاسهای ما استفاده کنه،و هم می تونین با معلم پیانو صحبت کنین درصورت توافق بیاد خونه و تدریس کنه."


romangram.com | @romangram_com