#هلاک_و_هستی_پارت_250
• واقعا لذت بردیم.من به شما تبریک میگم که اینطور استادانه برنامه رو اجرا کردین!راستش،من از همون چند سال پیش که با شما آشنا شدم،فهمیدم که پنجه های شما سحرآمیزه و شما یکی از استادهای بزرگ موسیقی میشین!"سعید سرخ شد و تشکر کرد و سایه گفت:"سعید جون ،شروع کن!گرچه خیلی دیر اومدی،اما خوشبختانه خودت رو برای شام رسوندی."و بعد خودش زد زیر خنده.
سعید به اجبار قطعه ی کوچکی مرغ در بشقاب گذاشت و در ضاهر به شام خوردن مشغول شد.راه گلویش بسته بود و با وجودیکه چیزی نخورده بود،بازهم اشتهایی برای شام نداشت.بعد از فرهاد خسرو هم شروع کرد از کنسرت آن شب سعید تعریف کردن و رو به سایه کرد و پرسید:"استاد فکر نمی کنم تابحال شاگردی مثل آقای مهرابی تربیت کرده باشی؟"
سایه لبخندی زد و گفت:"تربیت چه عرض کنم!من شاگردان زیادی رو به عرصه هنر رسوندم و حالا هرکدوم دارای شغل و مقام خوبی هستن،اما سعید در بین اونها چیز دیگه ای بود و چیز دیگه ای خواهد شد!اینطور استعدادها ذاتی و ژنتیکی یه و تو همه پیدا نمیشه!"
سعید با شرمندگی زیاد تشکر کرد و حرفی نزد.با وجودیکه گیتی را خوب نگاه نکرده بود،اما در همان یک نظر متوجه شد همان روسری آبی رنگ را به سر دارد.بی اختیار نگاهش روی ماندانا و آرش افتاد.پسر جوان سخت مشغول غذا خوردن بود و توجهی به اطرافش نداشت.اما دخترک با چشمهای زیبا و کنجکاوش او را می پایید و لبخند می زد.ماندانا بیشتر شبیه منظر بود تا مادرش،با وجود این براحتی میشد حدس زد که او و گیتی مادر و دختر هستند.
در این هنگام گیتی رو به او کرد و پرسید:"آقای مهرابی هنوز هم آواز می خونین یا به کلی خوندن رو گذاشتین کنار؟من هیچ وقت صدای شما رو فراموش نمی کنم،گرمی خاصی داره!"
قبل از اینکه صعید پاسخی دهد سایه گفت:"سعید برای دل خودش می خونه!سالهاست که مشغله ی کاری بهش اجازه نمیده که بخونه و یا حتی توی جمع خصوصی ما ساز بزنه.اون فعلا درمورد ساز و آهنگسازی،در بین تمام هنرمندان حرف اول رو می زنه!"
سعید سرخ شد و گفت:"اختیار دارین استاد!من شاگرد کوچک شما هستم!"سایه اخم کرد و گفت:"شاگرد من بودی،حالا صدتا مثل من باید بیان از تو چیز یاد بگیرن!"
romangram.com | @romangram_com