#هلاک_و_هستی_پارت_249


ـ بیا تو! بیا تو خودت رو لوس نکن.

سعید در سکوت کامل پشت یر یایه راه افتاد. هیچ اختیاری از خود نداشت. بیش از ده بار به پشت در خانه سایه آمده بود و جرئت زنگ زدن نداشته و بالاخره با هزار فشار و زحمت توانسته بود در آن موقع شب زنگ در را به صدا درآورد. حتی آن موقع هم می خواست فرار کند و برود. از ترس استادش مجبور بودبه هر ترتیب شده به آنجا برود . نیروی عجیبی مانع از روبرویی او با گیتی می شد.

خدا می دانست فاصله حیاط تا سالن پذیرایی سایه را با چه التهاب و آشوبی طی کرد. همه مشغول خوردن شام بودند و سعید در حالی که نگاهش را از همه می دزدید ، ازدیر آمدنش معذرت خواست و گوشه ای روی صندلی نشست. از بخت بدش روبروی گیتی جا گرفته بود.

سایه با لبخندی ساختگی گفت:

ـ ببخشین، واقعا از جانب آقای سعید مهرابی معذرت می خوام! دیگه خودتون می دونین این اساتید موسیقی چقدر سرشون شلوغه و هیچ وقت نمی تونن سر قرارهاشون حاضر بشن!

فرهاد که از دیدار سعید به وجد آمده بود، گفت:

ـ آقای مهرابی، واقعا بهتون تبریک میگم! چند ماه پیش من و خانم و دخترم به دیدن کنسرت شما اومدیم و


romangram.com | @romangram_com