#هلاک_و_هستی_پارت_248
در تاریک و روشن حیاط، چهره کبود و پریشان سعید نظرش را جلب کرد. فهمید که حال خوشی ندارد. سعید به مجرد دیدن استادش ، با تعجب گفت:
ـ سلام استاد! چرا شما...
سایه به میان حرفش دوید و گفت:
ـ سلام و زهرمار! اصلا چرا اومدی؟ خجالت نمی کشی؟ این موقع شب وقت مهمونی امدنه؟ تو منو مسخره کرد یا خودت رو؟ تمام کارهات دروغ و چاخانه، بهتره برگردی بری . لازم نیست بیای تو!
سعید با درماندگی نگاهش کرد و حرفی نزد.
سایه می دانست اگر حرف دیگری نزند چه بسا سعید راهش را بکشد و برود. در حالی که از شدت عصبانیت خون خونش را می خورد، گفت:
ـ جلوی مهمونا از خجالت آب شدم. لعنت به تو! حالا هم وسط شام تنهاشون گذاشتم اومدم اینجا با تو آدم بی مغز جرو بحث می کنم!
و بعد با تحکم گفت:
romangram.com | @romangram_com