#هلاک_و_هستی_پارت_247


سایه با هزار ترفند توانسته بود با گیتی تماس بگیرد و به بهانه آشنایی بچه ها با موسیقی اصیل ایرانی، او و فرزندانش را به خانه اش بکشاند. سایه از این کار دو



• منظور داشت، یکی اینکه سعید بچه های گیتی را ببیند و بعد تصمیم بگیرد ، و دیگر اینکه به بهانه ای سایه پیشنهاد کند که به بچه های گیتی ساز یاد بدهد و بعد از یکی دو جلسه آنها را به گردن سعید بیندازد تا دیدار او با گیتی بزرگمهر تکرار شود و اگر خدا خواست، گشایشی در کار سعید مهرابی به وجود آید.

با وجودی که به بهانه های مختلف با خود گیتی حرف زده و اصرار کرده بود که بچه هارا هم بیاورد ، باز هم دلش شور میزد مبادا در آخرین دقایق به او خبر بدهد که نمی تواند بیاید. آن وقت می بایست وجود خسرو و فرهاد و همسرانشان را تحمل کند تا شب به پایان برسد. به همه گفته بود که از هشت شب به بعد منتظرشان خواهد بود و تذکر داده بود که مبادا دیر بیایند.

فرهاد و منظر از دعوت سایه خوشحال بودند چون می دانستند سایه در محافل خصوصی دوستان می نوازد و سر همه را گرم می کند.

خانواده بزرگمهر تقریبا همگی در ساعت معین آمدند. اول خسرو و همسرش، و دقایقی بعد فرهاد و منظر همراه با گیتی و دو فرزندش از راه رسیدند. دیگر کسی دعوت نبود، جز سعید مهرابی. پذیرایی را با چای و شیرینی شروع کردند. سایه در انتظار مرگ آوری چشمش را به ساعت دوخته بود. او به سعید تاکید کرده بود مبادا دیر بیاید و سعید قول داده بود سر ساعت هشت در منزل استاد باشد. ساعت نه و بعد نه و نیم و ده شد و از سعید خبری نشد. سایه هر چه لفظ ناخوشایند و بدو بیراه بود در دل نثار سعید می کرد و در ظاهر لبخند میزد. خداراشکر می کرد که از آمدن سعید حرفی به مهمانانش نزده وگرنه آبرویش می رفت.

مشغول خوردن شام بودند که زنگ در خانه به صدا درآمد. سایه با عجله بلند شد و به طرف در رفت. او نمی خواست پشت آیفون با سعید حرف بزند که همه بفهمند چه می گویند. دق دلی اش بیش از آن بود که بتواند کوتاه بیاید و چیزی به سعید نگوید. با همان پاهای دردناکش پله های تراس بزرگ خانه را پیمود تا به حیاط رسید و به هر زحمتی بود خود را به در رساند و آن را گشود.


romangram.com | @romangram_com