#هلاک_و_هستی_پارت_246

سایه که از شدت خشم سرخ شده بود، گفت:« تو احمق ترین عاشق روی زمین هستی! آخه پسره دیوونه، باید از خداشون باشه به خونه هنرمند بزرگی مثل تو بیان! ببین! ببین چی ساختی! »

و در این هنگام کاغذهای حاوی نت های آهنگ جدید او را به سویش پرت کرد و ادامه داد:« چقدر برات متاسفم! آخرش من از دست تو سکته می کنم، می میرم! در ضمن، این آهنگت رو که به اسم گیتی ساختی تا وقتی بهت نگفتم، هیچ جا رو نکن، فهمیدی؟ »

سعید اطاعت کرد و گفت:« چشم، استاد! »

بعد از آن، ساعتی به گفت و گو نشستند و بعد از شام به تقاضای سایه، سعید یک بار دیگر آهنگ جدیدش را برای او نواخت و آن جا را ترک کرد.

دنیایی از امید و روشنایی قلبش را فرا گرفته بود. به هر چه نگاه می کرد، آن را زیبا و دوست داشتنی می دید. نم نم باران پاییزی بر شیشه اتومبیلش می بارید و حال و هوای او را بیشتر می کرد. نفس های عمیق می کشید و بدنش از شدت شور و احساس مور مور می شد. آهنگ جدیدش را زیر لب زمزمه می کرد و لذت می برد. دیگر تحمل انتظار نداشت. در دل آرزو می کرد که هر چه زودتر سایه به او تلفن بزند و دعوتش کند. افکار ضد و تقیض و نومید کننده مثل مور و ملخ مغزش را می خوردند. اگر آن شب گیتی نیاید، ویران خواهد شد. بدون شک، تحمل ماندن ندارد و خانه سایه را ترک می کند. برایش آمدن گیتی به خانه سایه بعید و دور از انتظار می آمد. دلیلی ندارد که او دعوت استاد را قبول کند.

هنوز یک هفته از آخرین دیدارش با سایه نگذشته بود که یک روز در محل کارش صدای استاد را شنید که برای فرداشب او را دعوت می کرد. زبانش بند آمده بود و نمی دانست چگونه حرف هایش را به او بزند. سایه که کم حوصله بود و فرصت زیادی برای گفت و گو نداشت، انگار تمام مکنونات قلبی او را خوانده بود، چون بلافاصله ادامه داد:« آره، خاطرت جمع! طرف هم می آد، ازش قول گرفتم! »

سعید قلبش به تپش افتاد و بدنش داغ شد و با هزار زحمت و فشار گفت:« مرسی، استاد! ممنونم! »

سایه گوشی را گذاشت و سعید خوشحال بود که مهمانی فرداشب است و او مجبور نیست بیش از بیست و چهار ساعت دیگر صبر کند.

romangram.com | @romangram_com