#هلاک_و_هستی_پارت_243
استاد سایه او را تایید کرده و به او بها داده بود. سعید می دانست سایه از آن کسانی نیست که بی جهت زیر بغل کسی هندوانه بگذارد و به به و چه چه کند. بدون شک، اگر او را درخور گیتی نمی دید، همان لحظه منصرفش می کرد و هرگز درصدد کمک به او بر نمی آمد. همین فکر به او آرامش داد و احساس کرد می تواند روی کمک استادش حساب کند.
به هر زحمتی بود، خوابید و صبح گیج و منگ از خانه بیرون زد. دوباره حال و هوایش عوض شده بود و به صورت مجنون سرگردانی درآمده بود که در اطرافش نه چیزی را می دید، و نه می شنید. صبح همکارانش از سر و وضع ژولیده و پریشانش حیرت کردند، اما چیزی به رویش نیاوردند. در همان دوران روی آهنگی کار می کرد که برایش مهم و حیاتی بود. همیشه دلش می خواست اثر فراموش نشدنی و منحصر به فردی خلق کند که بعد از خودش جاودانه بماند.
انگار پر و بال درآورده بود. تا چند هفته نه شب و روزش را احساس می کرد، و نه با کسی ارتباط داشت. بعد از آن به بهانه نشان دادن اثرش به استاد سایه تلفنی به او زد و رهسپار خانه اش شد. سایه هم در طول این مدت بی کار ننشسته بود و به بهانه های مختلف با بزرگمهرها ارتباط برقرار کرده بود. شبی که سعید با توده ای کاغذ زیر بغل وارد منزل سایه شد، استاد از رنگ پریده و چشم های پف آلود او تعجب کرد. سایه احساس کرد که عمق این عشق و ژرفای این وابستگی بیش از آن است که او تصور می کرده است. چیزی به روی خود نیاورد و با هیجان پرسید:« تمومش کردی؟ »
سعید با سر جواب مثبت داد و سایه گفت:« بده ببینم! برو اون تار رو بیار و شروع کن که خیلی مشتاق شنیدنش هستم! »
سعید اطاعت کرد. او تنها کسی بود که اجازه داشت با ساز استاد سایه بنوازد. سعید ساز را در آغوش گرفت و شروع به نواختن کرد. چشم هایش را بسته بود و به آرامی تکان می خورد. هر چه پیش می رفت، شور نوای ساز اوج می گرفت. سایه پیشانی اش به عرق نشسته بود و غرق شنیدن آهنگی شده بود که شاگرد عاشقش ماه های پی در پی روی آن زحمت کشیده بود. با ناباوری سعید را نگاه می کرد و گوش می داد. چشم هایش اشک آلود و دست های پیر و هنرمندش می لرزید. با هر زخمهی ای که سعید به تارهای ساز وارد می کرد، او به شدت سرش را تکان می داد.
آرام آرام، هاله ای در اطرافشان کشیده شد و آن دو سوای تمام موجودات روی زمین در فاصله ای بین رمین و آسمان قرار گرفتند. سعید با چشم بسته می نواخت و شیار گونه هایش را اشک های پی در پی خیس و مرطوب کرده بود. می نواخت و می گریست و سایه در همان ناباوری و بُهت، گوش می داد و حیران تر و حیران تر او را می نگریست. این اثر، این آهنگ منحصر به فرد، چه سرچشمه ای می توانست جز عشق داشته باشد؟ سعید آهنگ های زیادی ساخته بود، اما این متفاوت با بقیه و چیزی در حد نواهای آسمانی و مقدس بود.
وقتی آهنگ به پایان رسید، سایه رو به او کرد و گفت:« چی ساختی؟ خودت فهمیدی چی ساختی؟ برای این آهنگ چه صدایی رو می خوای انتخاب کنی؟ من که فکر نمی کنم هیچ صدایی لایق خوندن این اثر تو باشه! »
romangram.com | @romangram_com