#هلاک_و_هستی_پارت_242

سایه با تحکم گفت:« بازم نیست این همه بهشون آوانس بدی! بیخود کردن، هر چی من می خوام اون ها رو به تو بشناسونم، باز جرف های خودت رو تکرار می کنی. سعید جون، پسرم، اون ها هیچ کاره هستن! هیچ کاره! فقط پول دارن، همین! کدومشون هنر تو و منو داره؟ کدومشون این همه احساس و شور به مردم می ده؟ اصلاً کی اونها رو می شناسه؟ حالا دیگه تمام ایران اسم تو رو می دونن و تو رو به عنوان یه هنرمند برجسته می شناسن! عکس و تصویر تو همه جا هست! صدای سازت از هر رسانه صوتی یا تصویری به گوش می رسه! این شهرت و محبوبیت تو دنیا دنیا ارزش داره. تو هنرمند بزرگی هستی! »

سعید با ناباوری چشم به استاد دوخته بود و نگاهش می کرد. نه، نمی توانست حرف های سایه را قبول کند. می ترسید در مقام مخالفت با او برخیزد، نمی خواست او را بیش از این عصبی کند. گیتی را دور و دست نیافتنی می دید و با وجود تمام معایبی که استاد به گیتی گرفته بود و محاسنی که در مورد او ذکر کرده بود، باز هم نمی توانست خودش را باور کند و مهم بشمارد.

سایه از چهره او افکارش را خواند و سری از روی تاسف تکان داد و گفت:« پسر من، وقتی که تو خودت، خودت رو قبول نداری، چطور انتظار داری گیتی بزرگمهر تو رو قبول داشته باشه؟ »

سعید سرش را بین دست هایش گرفت و چشم هایش را بست. خداوندا! به چه تدبیری این افکار سیاه رو از ذهنم بشورم؟ خدایا! به چه ترفندی خاطرات دیدار اولیه رو از مغز گیتی بیرون کنم؟

صدای سایه او را به خود آورد:« بلند شو سعید، برو خونه تون! بهتره شفاف تر و منطقی تر در این مورد فکر کنی. من حاضرم کمکت بکنم. فکر نکن که می تونی تو یکی دو جلسه ملاقات و بعد هم با یه جلسه خواستگاری موافقت گیتی رو جلب کنی، نه! اون زن باید روح تو رو بشناسه، باید از درون تو باخبر باشه. اون وقت بهت قول می دم عاشقت می شه و خودش به دنبالت میاد. »

سعید از مهران سایه خداحافظی کرد و از خانه اش بیرون آمد. سایه سال های زیادی بود که تنها زندگی می کرد. او از همسرش جدا شده بود و با یک خدمتکار پیر و همسرش که سال های زیادی را با هم گذرانده بودند، زندگی می کرد. خانه اش بزرگ و قدیمی بود و حیاط آن دارای درختان مشجر و تنومندی بود که دور تا دور خانه را احاطه کرده بودند. حوض وسط حیاط بزرگ و کم عمق بود و سطح آن از برگ های درختان پوشیده شده بود. اواخر تابستان بود و پاییز آرام آرام خودنمایی می کرد.

خانه سایه در امیریه قرار داشت و سعید ناچار بود تا آپارتمان خودش که در میدان ونک بود، رانندگی کند. دیروقت بود. سرش درد می کرد و گیج می رفت. سعید به خوبی احساس کرد که سایه دیگر قدرت تحمل او را نداشته و از حرف های او به شدت رنجیده، وگرنه شب های قبل او را به زور و اصرار نگه می داشت چون نگران راه دور و رانندگش او بود.

به هر ترتیب بود، خودش را به خانه رساند. خانه ی ساکت و خاموش همیشگی اش، خانه هلوت و تنهایی اش که از زمان ورودش این خانه رنگ هیچ زن و همسری را به خود ندیده بود. به محض رسیدن به آپارتمان، کتش را درآورد و با لباس به روی تخت افتاد. افکار عجیب و مغشوش سرش را به درد آورده بود و اجازه نمی داد خواب به سراغش برود. با وجود خستگی زیاد باز هم نمی توانست به راحتی بخوابد. با وجود تمام رنج ها و آزارهایی که روح و جسمش را به آتش می کشید، ته دلش کورسویی از امید و روشنایی خودنمایی می کرد.

romangram.com | @romangram_com