#هلاک_و_هستی_پارت_241
سایه نگاهی به او کرد و گفت:« معلوم هست چی میگی، پسر؟ مگه تو نمیگی بیست ساله دوستش داری و نتونستی فراموشش کنی؟ پس چرا جا می زنی و بهانه می آری؟ »
سعید دوباره چشمهایش پر از اشک شد و گفت:« آخه، استاد! اون زمانی منو دیده که یه بچه شهرستانی یه لاقبا بودم. من هیچ وقت بی اعتنایی و غرور اون یادم نمی ره. حالا چطوری می تونم برم و بگم __ »
سایه ناگهان برافروخت و گفت:« تو مگه دیوونه شدی؟ تو چه حق داری که یه هنرمند نخبه و زحمتکش رو این طوری پست و حقیرش کنی؟ چرا موقعیت خودت رو فراموش می کنی و این طور بچه بازی در می آری؟ »
سعید با بی تابی سری تکان داد و گفت:« نه، من نمی تونم! می ترسم برم جلو و حرفی بزنم! اون ها منو با اردنگی از خونشون بیرون می ندازن. »
سایه که از شدت خشم کف به لب آورده بود، با عصبانیت گفت:« غلط می کنن! مگه اونها کی هستن! جد اندر جد دارن پول پدراشون رو می خورن و راه می رن! »
و ناگهان صدایش را بالا آورد و با انگشت اشاره رو به سعید کرد و ادامه داد:« به خدا سعید، اگه یه بار، فقط یه بار دیگه این جوری خودت رو کوچیک کنی، دیگه اسمت رو نمی آرم! آخه، مرد حسابی! تو چی کم داری که به این شکل خودت رو تحقیر می کنی؟ تو یه عمر زحمت کشیدی، رنج بردی، به قول خودت بچه شهرستانی یه لاقبا بودی و حالا به این مرحله از هنر و مقام رسیدی ... اصلاً می خوای قشنگترین و بهترین دخترهای تهران رو برات بگیرم؟ می خوای بهت نشون بدم که از چه شان و مقام بالایی برخورداری؟ »
سعید با درماندگی سری تکان داد و گفت:« نه، استاد! هیچی نمی خوام، هیچی ... فقط می خوام به گیتی برسم! حاضرم تا آخر عمر برای بچه هاش پدری کنم، تمام دردسرها و زحمت های پسرش رو به دوش بکشم و جیک نزنم. »
romangram.com | @romangram_com