#هلاک_و_هستی_پارت_240
سعید که سراپایش خیس عرق شده بود، گفت:« استاد، بذار برات خلاسه کنم و یه مرتبه بگم. از وقتی که چشم باز کردم و نگاهم به صورت اون دختر جوون افتاد، عاشقش شدم و این عشق نفرینی تا این لحظه که رو به روی شما نشستم و دارم حرف می زنم، ادامه داره. توی این سال های زیاد، هر زمان، هر زمان چشمم بهش افتاده، آتیش درونم شعله ور تر شده. استاد، کمکم کن بتونم فراموشش کنم! نمی خواد سرزنشم کنی، خوذم می دونم که فاصله من و اون زیاده. خودم می دونم بار این عشق محال و لعنتی رو بی جهت بیست سال به دوش کشیدم. اما باور کنین، دست خودم نیست. وقتی که نگاش می کنم، زمان و مکان از یادم می ره! »
سایه با کنجکاوی پرسید:« از کی حرف می زنی؟ از دختر بزرگمهر؟ از ... آهان اسمش جی بود؟ گیتی! از گیتی حرف می زنی؟ »
سعید سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت:« بله، از گیتی! »
سایه با تعجب گفت:« آخه، پسر! مگه تو دیوونه ای! اون الآن دو تا بچه داره که یکی شون هم چندان حال درست و حسابی نداره و مدام تحت مراقبته. اون زن دیگه فکر نمی کنم چیزی داشته باشه که تو هنوز دوستش داشته باشی. اون زیر بار فشار زندگی با شوهرش، خرد و لهیده شده و دیگه اون دختر جوون و ترگل ورگلی نیست که تو بیست سال پیش دیدی ش! »
سعید باورش نمی شد که چه می شنود. مثل این که سایه هم عقلش را از دست داده بود که این حرف ها را می زد و این گونه اظهار نظر می کرد. سایه دوباره ادامه داد:« چیه؟ چرا مثل آدم های خل و چل این طوری مبهوت به من نگاه می کنی؟ دروغ میگم؟ اصلاً به قول خودت همون شبی که دیدیش با اون گیتی سابق یکی بود؟ »
سعید بی اختیار گفت:« چه بسا زیباتر و آسمانی تر، استاد! روسری آبی براقی که سرش کرده بود صورتش رو معصوم تر و قشنگ تر جلوه می داد. این چه حرفی یه که می زنین، استاد! اون زن همیشه منو یاد فرشته های آسمون می ندازه. پاک، ساده، متین و زیبا! »
سایه لحظاتی لب هایش را جمع کرد و به فکر فرو رفت و بالاخره گفت:« باشه، حالا که هنوز هوشو حواست پیش اونه، باید یه کاری کنیم که ... که مثلاً به طور تصادفی بتونی فرهاد و خونواده شو ملاقات کنی! »
سعید با نگرانی گفت:« چی؟ استاد چی دارین می گین؟ به همین سادگی؟ مگه می شه؟ مگه گیتی حاضر می شه به خاطر من تن به این مهمونیا و ملاقات ها بده؟ »
romangram.com | @romangram_com