#هلاک_و_هستی_پارت_239


سعید هیچ چاره ای نداشت، جز این که از سایه کمک و یاری بطلبد. آن قدر به او نزدیک بود که بتواند راز زندگی اش را با او در میان بگذارد و مطمئن باشد که جای دیگر بازگو نمی کند. نگاه محزون و غمزده اش را به چشمان استادش دوخت و گفت:« استاد، منو ببخش! الآن برات تعریف می کنم. فقط چند دقیقه بهم فرصت بده. »

در این فاصله، دست و صورتش را شست و مثل یک شاگرد مطیع و ساعی دوباره رو به روی استادش نشست و منتظر شد.

سایه که حوصله اش سر رفته بود، گفت:« بگو دیگه، انقدر طول نده! می دونی که حوصله ندارم! »

سعید اطاعت کرد و گفت:« باشه! چشم، استاد! من ... من از شما خواهش می کنم بعد از شنیدن حرفهام مسخره م نکنین. از شما راه چاره می خوام. هرچی شما بگین، گوش می کنم. فقط بین خودمون بمونه! »

سایه با بی صبری گوش کرد و حرفی نزد.

و سعید ادامه داد:« موضوع مال بیست سال پیش، همون سالی یه که من تصادف کردم و شما برای دیدنم به بیمارستان اومدین. »

باز سکون کرد و سایه با اوقات تلخی گفت:« خب، بگو! »


romangram.com | @romangram_com