#هلاک_و_هستی_پارت_238



• به گیتی حاضر بود سازش را زیر بغل بزند و در خانه فرهاد بزرگمهر هر شب تا صبح تار بزند و بخواند. این عشق او را به کجا می کشاند؟ خودش هم نمی دانست!

پای عشق که به میان آمد، غرورش رخت سفر بر بست و تمامی روح و جسمش را ترک کرد. دیگر نه می شنید که استادش چه می گوید، و نه می خواست چیز دیگری از زبان او جز نام گیتی بشنود.

از این که از رنج و ناکامی گیتی به وجد آمده بود، احساس شرمندگی می کرد. و از این که بچه های گیتی مجبور بودند که عمری نام پدری را که باعث ننگ و سرافکندگی شان شد با خود به همه جا ببرند، ناراحت بود. اما نمی توانست منکر شادی و وجد بیش از حد خودش نباشد. می توانست به رقص آید و ساعت ها سماع کند. می توانست روزها و شب های متمادی ساز بزند و آواز سر دهد. این نیرو، این توان مافوق تصورش، از کجا و چگونه به بدن نحیف و استخوانی اش بازگشته بود و او را این گونه توانمند و پرقدرت ساخته بود؟

دیگر نتوانست ظاهرسازی کند و درون پرآشوب خود را در جسم سخت و سردش پنهان سازد. ناگهان به گریه افتاد. به پهنای صورتش اشک می ریخت و با هر هق هقی که از گلویش بیرون می آود، شانه های استخوانی اش به بالا می جهید. در چند لحظه، صورت و دست هایش را که برای پنهان کردن اشک ها به کار برده بود، خیس شدند و سایه را مبهوت و حیران بر جای گذاشتند. چه شد؟ چه اتفاقی افتاده بود که این مرد بیچاره را این گونه به شیون و زاری انداخته بود؟

حیرت و تعجب سایه لحظه به لحظه بیشتر می شد، اما صدای هق هق گریه سعید اجازه نمی داد او حرفی بزند و سوالی کند. او تا آن لحظه که بیش از بیست سال از آشنایی اش با سعید می گذشت، او را در این وضعیت و حال و روز ندسده بود. سرانجام، با درماندگی پرسید:« چی شد، سعید؟ آخه تو چرا این طوری شدی؟ »

سعید نه روی پاسخ دادن داشت، و نه می توانست جلوی سیل اشک هایش را بگیرد. حتی در زمان مرگ همسر جوانش این گونه گریه نکرده بود و این طور در مقابل احساساتش ضعیف و درمانده نشده بود. خودش را رها کرده بود. هر چه بادا باد! بگذار سایه هم او را مسخره کند و به نیشخند بگیرد! بگذار استاد سایه هم او را مردی خودپسند بداند که به قول آسیه پا را از گلیمش بیرون نهاده است! حالا اگر هم می خواست، دیگر نمی توانست احساسات قلبی اش را پنهان کند. چه بگوید که بی جهت و ناگهانی چرا به گریه افتاده است.

سایه دیگر طاقتش طاق شد و شانه های او را گرفت و گفت:« بس کن، سعید! بس کن! تو که منو دیوونه کردی. بگو ببینم چی شده! زود باش، وگرنه از دست تو سکته می کنم. دیگه طاقت شنیدن گریه هات رو ندارم. »

romangram.com | @romangram_com