#هلاک_و_هستی_پارت_237
در همین افکار بود که سایه پرسید : « کنسرت آخر چطور بود ؟ »
سعید گفت : « عالی ، استاد ، باور منین اگه یه هفته هم ادامه داشت ، من فکر می کنم تمام هفت شب رو مثل سه شب اول تماشاچی داشتیم . » و بعد از سکوتی کوتاه ادامه داد : « اتفاقاً یکی از شبها من بزرگمهر و خانواده شو دیدم . چقدر پیر شده . »
سایه از روی تاسف سری تکان داد و گفت : « بایدم پیر بشه ، اولاً جلوی گذر عمر و نمی شه گرفت . در ثانی ، این بیچاره در مورد دختر و دامادش مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشته . حالا مسائلی که بعد از انقلاب گریبانگیرش شد به کنار ، دامادش هم تا تونست اینها رو چاپید و اذیت کرد تا طلاق دختره رو بده . »
چشمهای سعید برق زد . پس گیتی از شوهرش جدا شده و تنها زندگی می کنه !
بالافاصله سوالی از ذهنش گذشت و پرسید : « دخترش شوهر نکرده ؟ تنها زندگی میکنه ؟ »
سایه بی توجه به دگرگونی سعید گفت : « نه بابا ، گفته پشت دستم را داغ اگه دیگه شوهر کنم ! شوهره خیلی اذیتش کرد . تموم مدت بهش خیانت می کرد ، دروغ می گفت و از فرهاد پول می گرفت . »
سعید ناگهان احساس سبکی و پرواز کرد . نمی دانست شادی اش را پنهان کند که سایه متوجه نشود او دستخوش چه هیجان و آشوبی شده است . در آن لحظه ، وجود سایه را مزاحمی برای حال و روح خودش می دانست . کاش زودتر می توانست از انجا فرار کند و به خلوت خودش پناه ببرد !
romangram.com | @romangram_com