#هلاک_و_هستی_پارت_236
سکوت او گیتی را رنج می داد حالتش آن قدر غیر دوستانه و بیگانه بود که گیتی جرئت نکرد و از او پرسید چیزی می خورد یا نه . درست در همین حال ناگهان پونه خودش را در آغوش گیتی انداخت و منفجر شد . صدای گریه و شیون ناگهانی او در فضای خانه پیچید و آتش به دل گیتی زد .
فصل 13
بعد از اجرای کنسرت آخر و دیدار ناگهانی گیتی ، دوباره طوفانی ازعشق و اضطراب در دل سعید پدید آمد . حق با ناهید صلاحی بود . سعید نه تنها عاشق صحرا نبود بلکه آن چنان محبت و عشقی هم نسبت به خود ناهید در دل نداشت . سعید به این نتیجه رسید که در زمانهای بحران روحی اش از فرط تنهایی به دنبال همدمی می گشته است که روح نا آرام و غمگین او را تسلی بخشد . چقدر درناک بود ! او هنوز گیتی را دوست داشت و روح سرگردانش به دنبال او می گشت . چهره ی آرام و زیبای گیتی درون روسری آبی رنگش لحظه ای از جلوی چشمانش محو نمی شد .
سوالی وجودش را به آشوب و هیجان می کشاند . گیتی چرا بدون شوهرش به آنجا آمده بود ؟ حالا گیرم تنها شده باشد ، سعید که هیچ گاه هیچ جایگاهی نزد او نداشته است . هرکس گذشته ی او را به یاد نداشته باشد و یا او را از جوانی نشناسد ، گیتی که او را خوب می شناسد . گیتی که او را با آن لباسهای مندرس و سر و وضع زشت و فقیرانه دیده است . گیتی که پینه های دستهای تراب و چادر نماز وصله دار آسیه را شاهد بوده است . به چه امید بسته است ؟ برای چه دنبال این زن می رود ؟
سعید هنوز خودش ، خودش را باور ندارد . در مقابل گیتی ، او هنوز خودش را همان سعید مهرابی می داند که از مشهد به تهران آمده و پای پیاده مسافت هنرستان تا خانه و بالعکس را طی می کند . کفشهایش کهنه و رنگ و رو رفته است و بیش از بیست سی تومان در جیب ندارد . پس این استاد مهرابی کجاست ؟ چرا در چنین مواقعی استاد سعید مهرابی قد علم نمی کند و خودی نشان نمی دهد ؟
سعید با این افکار در اتاقش راه می رفت و سیگار می کشید . باید کاری می کرد . یک خبر کوتاه که چیزی را عوض نمی کند . باید می فهمید گیتی کجاست و چه می کند . باید هرچه زودتر استاد سایه را می دید و به طریقی از خانواده ی بزرگمهر باخبر می شد . اکنون دیگر تمام اقشار مردم آغوششان به روی او باز است و راه ورود او به هر خانه ای گشاده و هموار است . همه جا پر شده که استاد مهرابی در موسیقی اصیل ایرانی ، یک ابتکار و نو آوری حیرت انگیزی را ابداع کرده که قبل از او هیچ کس این هنر را نداشته و عرضه نکرده است . آیا در خانه بزرگمهر ها هم به روی او باز است ؟ نه به عنوان مطرب یا وسیله ای برای سرگرمی ، بلکه به عنوان استاد بزرگی که لطفش شامل حال دوستان قدیم شده و منزلشان را با قدمهای خود مزین کرده است . در گیر و دار حال گذشته اش دست پا می زد و نمی دانست متعلق به کدام زمان است . نمی دانست در برخورد با فرهاد بزرگمهر چگونه رفتار کند . غرورش اجازه نمی داد سعید مهرابی بیست سال پیش باشد و جسارتی در وجودش نبود که به عنوان استاد بزرگ موسیقی ایران با او سر یک میز بنشیند و تبادل نظر کند . در هر صورت باید دست به دامان سایه می شد ، حتی اگر لازم بود رازی را که سالها در دل مدفون ساخته بود ، برای او بازگو می کرد و از او می خواست که او از این در به روی و حرمان رهایی دهد .
با تمام شور و التهابی که داشت ، دو هفته ای طول کشید تا بتواند خلوتی با استادش داشته باشد . بعد از چند تلفنی که به استاد سایه کرد ، بالاخره یک شب قرار شد همدیگر را در محل همیشه گرم و درویشی سایه ملاقات کنند . خانه ی سایه تنها خانه ای بود که در آن همیشه به روی سعید باز و گشاده بود . در سالهای گذشته وقتی سایه غرق صحبت و گفتگو بود ، گاهی از بزرگمهر ها سخنی به میان می آورد و یکی دو بار هم نام گیتی را برده بود و مثلاً گفته بود که دختر فرهاد ازدواج کرده و یا دارای دو فرزند است که پسرش حال طبیعی و خوبی ندارد . و یا در بین حرفهایش از پسرها و دخترهای دیگر بزرگمهر ها سخن می گفت و یا مشکلاتی را که بعد از انقلاب گریبانگیرش شده بیان می کرد . سعید می دانست که گیتی دارای دو فرزند پسر و دختر شده است ، همین . سالها بود که دیگر هیچ خبری از او نداشت . نمی دانست چگونه سر صحبت را باز کند و حرف را به خانواده بزرگمهر و بالاخره گیتی بکشاند .
romangram.com | @romangram_com