#هلاک_و_هستی_پارت_234

دلش میخواست تمام اخبار ریز و درشت را در مورد شروین به او بگوید و خلاصه در راه رساندن آن دو به یکدیگر حداکثر سعی و تلاش خود را بکند.اما گیتی سر گرم زندگی خود و بچههایش بود و کوچکترین دخالتی در این مورد نمیکرد.وقتی بعد از دو هفته گیتی او را دید،خوشحال شد و پرسید:

-سلام پونه جون،کجا بودی؟خیلی دلم برات تنگ شده بود،چرا جواب تلفن هامو نمیدادی؟

پونه با خونسردی گفت:

-راستش سرم شلوغ بود گیتی،و رفتن شروین هم اثر بدی روم گذشته که حوصله ی هیچ کس رو نداشتم.

گیتی لبخندی زد و گفت:-عیب نداره،اما باز فکر کردم از من دلخوری و یا چیزی باعث ناراحتیت شده.

پونه شانهای بالا انداخت و گفت:

-نه بابا من دیگه سعی میکنم از کسی توقعی ناداشته باشم.هیچ کس دلش برای آدم نمیسوزه.همه به فکر خودشون هستن.

گیتی نیش و کنایه را احساس کرد،اما چیزی به روی خودش نیاورد.پونه پرسید:-

romangram.com | @romangram_com