#هلاک_و_هستی_پارت_233
پونه سر او جیغ بلندی کشید و گفت:-دست از سرم بردارین.من نی نی کوچولو نیستم.
سوسن هم بعد از رفتن پونه،با وجودی که حرفهای او را باور نکرده بود،دچار تردید و دو دلی شد و غمی بزرگ به سان ابری سیاه به روی خورشیدی که مدتها بود وجود او را نورانی کرده بود،قلبش را تیر و کدر کرد.میدانست بیشتر حرفهای پونه از روی کینه و بغض بوده،زیرا او برخورد شروین با پونه را دیده بود و به هیچ وجه نمیتوانست باور کند که آنقدر بی رحم و خودخواه باشد.با وجود سابقهای که پونه ادعا میکرد، او را ببیند و با آن بی تفاوتی و بی مهری نسبت به او مقابل دیدگانش به دنبال دختر دیگری باشد.اما به هر حل بذر بد بینی و تردید در دلش شده بود و دیگر نمیتوانست مثل سابق روی حرفهای شروین تکیه و اعتماد کند.
سوای حرفهای بی سر و تهی که پونه زده بود،این باور که روزی شروین و پونه همدیگر را دوست داشتند،در ذهن سوسن جا افتاد و با آشنایی که با شخصیت و خصوصیات پونه داشت،از شروین بعید میدانست که دل در گرو چنین دختری داشته گذشته باشد.
احساس کرد آن ارزش و اعتمادی که برای شروین قایل بود،رنگ باخته و دیگر نمیتواند به عنوان مرد آینده زندگی ش روی او حساب باز کند.با این وجود نمیخواست زود تصمیم گیری کند و واکنش نشان دهد.باید سربر میکرد تا شروین از سفر برگردد و در این مورد با او صحبت کند.هر چند آن عشق اتشینی که سوسن انتظار داشت شروین نعصر او کند و احساست گرم و عاشقانهای از خود نشان دهد،از او ندیده بود.ولی در هر حال میدانست که شروین به او علاقه دارد و به عنوان همسر آینده ش او را انتخاب کرده است.
مسافرت شروین بیش از یک ماه طول کشید.در خلال این مدت،طی چند تماس تلفنی با مادرش،یکی دوبار هم به سوسن زنگ زد و حال او را جویا شد.سوسن در این تماسهای کوتاه هیچ صحبتی از پونه نکرد و مثل همیشه به گرمی و صمیمیت پاسخ شروین را میداد.به طور حتم اگر پونه را نمیدید و حرفهای او را نمیشنید،خودش هم دوست داشت به شروین تلفن کند و صدای او را بشنود.اما این کار را نکرد و صلاح دانست که فاصله را حفظ کند و بی جهت بیش از این به او دلنبندد.پونه هم از دیدارش با سوسن کوچیکترین حرفی به گیتی نزد،
اما تا دو هفته نه نزد گیتی رفت و نه خبری از او گرفت و حتا به تلفنهای پی در پی او هیچ پاسخی نداد و به مادر میسپرد که بگوید پونه خانه نیست.اما بعد از دو هفته،دوباره سر و کله ش در منزل گیتی پیدا شد.
در واقع، تنها بود با وجود دوستانی که دورو برش بودند،احساس تنهایی میکرد.وقتی که نزد گیتی میرفت و بچههای او را میدید،ناخد آگاه احساس آرامش میکرد.همه چیز منظم و سر جای خودش بود.همه جا از تمیزی برق میزد و بچههای گیتی با او مهربان بودند و دوستش داشتند.اما پونه آن مهر و عشقی که انتظار داشت،از گیتی مشاهده نمیکرد و همین امر او را رنج میداد.پونه دلش میخواست گیتی هر روز برنامه ی دیداری با شروین برای او میگذشت و یا او را وادار میکرد در مهمانیهایشان پونه را هم دعوت کند.
romangram.com | @romangram_com