#هلاک_و_هستی_پارت_232

در این هنگام زد زیر گریه وهای های گریه کرد و اشک میریخت.در بینهای های گریه ش با صدای ملتمس ادامه داد:

-سوسن خانم،تو را به خدا چیزی به شروین نگین.اگه اون بدونه منو میکشه.باور کنین اون هنوز مرا دوست داره.فقط بخاطر مادرش و سلامتی پدرش که قلبش ناراحته نمیتونه با من عروسی کنه.از وقتی که به ایران اومده،هفتهای چند شب همدیگه رو دیدیم و من هر چی تلاش کردم نتونستم هنوز شادی خانم رو راضی کنم که به ازدواج ما رضایت بده.در واقع از وقتی شما را دیده،نسبت به من سرد شده و میگه که شما از موقعیت اجتماعی بهتری برخوردارین و پدرتون پولدار.

در این هنگام،دیگر خانم اربابی طاقتش تمام شد و با ناراحتی به دخترش گفت:

-سوسن جون،این خانم چی میگه؟

سوسن که حال بهتری از او نداشت،رو به پونه کرد و به آرامی گفت:-پونه خانم،من نه بچه م و نه دختر نوجوونی که چشم بسته خود را توی چاه بیاندازه.تا اونجایی که من شروین رو شناختم،اون نمیتونه دارای خصوصیتی باشه که شما ادعا دارین.حالا....ممکنه یه زمانی علاقهای به شما داشته ،اما اینطور که من استنباط میکنم.اون فعلا مرد میان سالیه که اهل بچه بازی و حساب و کتاب حداقل برای ازدواج نیست...

پونه به میان حرفش دوید و گفت:-من نیومدم اینجا از شما صلاح و مشورت بخوام و یا چیزی از شما درخواست کنم.بله حدس شما درسته.ما یه زمانی عاشق و معشوق بودیم،شروین زندگی من و خراب کرد و رفت.من دیگه نمیتونم با هیچ مرد دیگهای زندگی کنم.هیچ کس رو قبول ندارم.حالا اگه شروین آقا عشق گذشته از یادش رفته و میخواد عشق جدید پیدا کنه،بهتره شما بدون،اهِ من همیشه پشت سر شماست و من هیچ وقت شروین رو نمیبخشم.و بعد از گفتن این حرفا بلند شد، و سراغ مانتو و روسری ش را گرفت.

سوسن بدون کوچیکترین پاسخی،لباس او را به دستش داد و تا دم در او را بدرقه کرد.پونه خداحافظی تندی کرد و رفت.

وقتی به کوچه رسید و سوار ماشینش شد،دوباره شروع به گریه و شیون کرد.تمام راه را تا خانه اشک ریخت،به طوری که وقتی وارد منزل شد مادرش با نگرانی جویای احوال او شد.

romangram.com | @romangram_com