#هلاک_و_هستی_پارت_231
پونه نگاه نامهربانی به او کرد و گفت خترتون جمع من ناراحت نیستم،فقط میترسم با حرفم شما را ناراحت کنم.
خانم اربابی جای به جای شد و پرسید:-چیزی شده؟شما....شما گفتین دوست شروین هستین،من فکر میکردم شما از فامیلهای گیتی خانم هستین.
پونه نگاه سرسری به او کرد و رو به سوسن گفت:-من دختر عمه ی گیتی هستم،اما از زمان نوجوانی با شروین و خانواده ش آشنا هستم.در واقع...در واقع من و شروین سال هاست که باهم دوستیم و حتا زمانی هم که از هم دور بودیم،با همدیگه تماس داشتیم.
در این هنگام خندید و چشم به سوسن دوخت.لبخندی که روی لبهای سوسن بود به تدریج محو شد و چون پونه سکوت کرده بود،پرسید:-خوب دیگه چی؟
پونه بلافاصله پاسخ داد:-دیگه هیچی،زمانی که شروین رفت آمریکا،ما قرار بود باهم ازدواج کنیم.اما مادرش اجازه نداد و چون او خیلی تحت تأثیر مامانش،با اشک و زاری از من جدا شد و رفت.
رنگ خانم اربابی پرید و با اعتراض به دخترش نگاه کرد.سوسن آرام و ساکت نشسته و همچنان به پونه چشم دوخته بود.پونه ادامه داد:
-آره،اون هم رفت آمریکا،منم که خواستگار زیاد داشتم،به اصرار مادر و پدرم زن یه دکتر شدم و رفتم فرانسه.اون مرد عاشق من بود و هر چه من میخواستم در اختیارم میذاشت.از پست و مقام بالایی هم برخوردار بود،اما من چون شیش دانگ حواسم پیش شروین بود.ازش طلاق گرفتم و به ایران برگشتم.
romangram.com | @romangram_com