#هلاک_و_هستی_پارت_230
سوسن تشکر کرد و او را به داخل سالن پذیرایی راهنمایی کرد.پونه تمام بدنش عرق کرده بود و بی اختیار میلرزید.
برای لحظهای پشیمان شد که به آنجا رفته است.سوسن روسری و روپوش او را گرفت و آویزان کرد و پرسید:-
چای حاضره،دوست درین براتون بیارم؟
در این هنگام خانم اربابی هم نزد آنها آمد و با پونه سلام و علیک کرد.تازه بعد از دیدن او فهمید که در شب کنسرت او را ملاقات کرده است.سوسن برای آوردن چای از اتاق خارج شد و خانم اربابی که سر تا پا سوال شده بود،بدون گفتن کلمهای همچنان با چشمهای کنجکاو پونه را نگاه میکرد.
پونه زیر نگاههای او معذب شده بود،انگار آدم ندیده،چرا اینطوری زول زدی؟مثل اینکه حالت عادی نداره.پونه درست حدس زده بود، خانم اربابی پس یک سکته ی مغزی کمی در حرفا و حرکاتش کندی به چشم میخورد.اما خیلی محسوس نبود.سوسن که کنجکاوی ش کمتر از مادرش نبود،با چای وارد شد و به پونه تعارف کرد.
پونه که از ابتدای ورودش از آمدن پشیمان شده بود،از دیدن چهره ی صاف و شفاف سوسن دچار حسد شد و تصمیم گرفت هر طور شده قصد خود را عملی سازد.
به محض اینکه سوسن روبرویش نشست،گفت:-ببخشین سرزده و بی خبر آمدم.راستش شماره تلفن شما را نداشتم.من...من زیاد نمیخوام وقت شما رو بگیرم.من...نمیدونم چه جوری شروع کنم.
سوسن به آرامی گفت:-راحت باشین،خودتون رو ناراحت نکنین.
romangram.com | @romangram_com