#هلاک_و_هستی_پارت_229


از خونسردی و بی تفاوتی گیتی رنج میبرد و از بدجنسی و کار شکنی شادی عذاب میکشید و از او نفرت داشت.هنوز چند روز از رفتن شروین نگذشته بود که یک شب شال و کلاه کرد و در حالی که به قول معروف صد رقم خودش را درست کرده بود،با دسته گًل زیبایی راهی خانه ی سوسن اربابی شد.تلفن او را نداشت،اگر هم داشت به او خبر نمیداد که قصد دیدارش را دارد.ساعت ورودش را طوری تنظیم کرده بود که سوسن از محل کارش به خانه برگشته باشد.وقتی زنگ خانه را به صدا درآورد.

خانواده ی اربابی مشغول خوردن شا م بودند.خانم اربابی با کنجکاوی گوشی آیفون را برداشت و گفت:-بله،بفرمایید.

پونه با صدای آرامی گفت:-سلام خانم اربابی،من پونه هستم،دوست شروین جون،میخواستم اگه ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگیرم.

خانم اربابی بی اختیار در را باز کرد کرد گفت:-بفرمائین،تشریف بیارین طبقه ی سوم.و بعد با ناراحتی رو به بقیه کرد و گفت:-میگه پونه دوست شروینه، کی میتونه باشه؟

سوسن که او را شناخته و به جا آورده بود،از سر میز بلند شد و به استقبالش رفت.به مادر و پدرش اشاره کرد شامشان را بخورند اما خانم اربابی اشتهایی برای خوردن شام نداشت.

پونه به در آپارتمان رسید و سوسن را رودرروی خود دید.لبخند مصنوعی بر لبهایش نشسته بود و به محض دیدن سوسن،گًلها را به او داد و گفت:

-سلام سوسن خانم این قابل شما رو نداره.


romangram.com | @romangram_com