#هلاک_و_هستی_پارت_227
دو روز قبل از سفر،شروین تلفنی به پونه زد و از او خداحافظی کرد و با اینکه همان شب قرار بود تمام اعضای فامیل و تعدادی از دوستان در خانه شادی جمع شوند،هیچ دعوتی از پونه به عمل نیاورد.پونه که از زبان بچه های گیتی فهمیده بود ان شب همه در خانه شروین جمع هستند،از اینکه هیچ کس به یاد او نبوده و دعوتش نکرده بودند،بسیار عصبی و سر خورده شده بود و وقتی شروین زنگ زد که خدا حافظی کند،پونه با دلخوری و سردی پاسخ او را داد که برای شروین حیرت اور و در عین حال شادی اور بود.با خودش فکر کرد شاید پونه نا امید شده و دیگر خواهان دیدار او نیست.
می خواست هر چه زودتر با پونه خداحافظی کند که او گفت:«شروین جون،خیلی جالبه که شما خونوادگی دعوت همه رو به مهمونی و کنسرت و سینما قبول می کنین،اما هیچ وقت اهل دعوت ومهمونی دادن نیستین.به خصوص به کسانی که خیلی به شما لطف دارن و غیر از تو ،نه نه و بابا و فک وفامیل تو رو هم دعوت می کنن!»
شروین جا خورد و سکوت کرد.نمی دانست چه بگوید.از سویی از کنایه ی پونه دلخور شده بود،و از سوی دیگر حق را به او می داد.مادرش اگر از پونه خوشش نمی امد،چرا همراه او و پدر دعوت پونه را قبول کردند؟
چون سکوت شروین طولانی شدفپونه هم محکم گوشی را روی دستگاه گذاشت و تماس را قطع کرد و بلافاصله اشکش سرازیر شد و شروع به گریه کرد.از ان طرف،شروین مات و مبهوت و دمغ و ناراحت گوشی را سر جایش گذاشت،اما حرفی به مادرش نزد.می دانست پونه تمام دق دلی اش را سر گیتی بیچاره در می اورد.با خودش فکر کرد بهتر است قبل از اینکه پونه اقدامی کند یا حرفی بزند،هشداری به گیتی بدهد.
اما قبل از اینکه شروین اقدامی کند،پونه بلافاصله تلفن منزل گیتی را گرفت و گریه کنان منتظر شد تا هر چه در دل دارد به او بگوید.گیتی در مورد تاریخ رفتن شروین و مهمانی ای که خاله شادی برای رفتن او داده بود،حرفی به پونه نزده بود.پونه به طور اتفاقی از ماندانا و ارش که با یکدیگر حرف می زدند،شنید که خاله شادی برای پسرش مهمانی خداحافظی ترتیب داده است.پونه هر چه انتظار کشید،گیتی حرفی در این مورد نزد،در حالی که انتظار داشت گیتی به خاله اش سفارش کند که پونه را هم دعوت کننند.اما پونه هر چه انتظار کشید،پاسخ گویی نداشت.بیشتر عصبانی شد و دوبار گوشی را سرجایش کوبید.
گیتی هم بی خبر از همه جا تلفن را قطع کرده بود تا خود و بچه هایش استراحتی کنند و شب به مهمانی بروند.بنابراین هنگامی که شروین به او زنگ زد،گیتی در خواب ناز بود و جواب او راهم نداد.
در شب مهمانی که همه سرگرم گفت و گو و خنده بودند،ناگهان زنگ دربه گوش رسید.چون شام را داده بودند و میزبان منتظر مهمان دیگری نبود،دلهره در دل صاحبخانه و مهمانان افتاد.
romangram.com | @romangram_com