#هلاک_و_هستی_پارت_226
گیتی خنده اش گرفت و گفت:«خوبه که خودت هر دفعه بلیتهای کنسرتش رو می خری و مارو دعوت می کنی!»
پونه فکر کرد و گفت:«ببینم،استاد سایه هنوز با دایی جون اینها رفت و امد داره؟می تونه بهش بگه یه شب سعید مهرابی رو دعوت کنه و برامون تار بزنه؟»و بعد از سکوتی کوتاه اضافه کرد:«اصلا چرا خود مهران سایه برامون تار نمی زنه؟خیلی خودش رو می گیره!»
گیتی گفت:«فکر نکنم که سعید مهرابی دیگه قبول کنه توی مهمونیا ساز بزنه،چه برسه به خود سایه که هیچ وقت یادم نمی اد برای کسی نواخته باشه!»
پونه گفت:«واه واه،چه افاده ها!یعنی از پول بدشون میاد؟تو یه جوری استاد استاد میگی که انگار واقعا اینها خیلی مهم هستن!»
گیتی دیگر بحث را ادامه نداد.فردا قرار بود روزبه برای دیدن بچه ها سری به انجا بزند.بیش از دو ماه بود که گیتی خبری از او نداشت.اما روز قبل تلفن کرده و گفته بود که دلش برای بچه ها تنگ شده و قصد دیدارشان را دارد.دلش پر از غم و نگرانی بود،اما ترجیح داد چیزی به پونه نگوید.دوباره مجبور بود پدر پیرش را به خانه بکشاند تا وقتی که روز به می اید،تنها نباشد.
وقتی به دلش مراجعه می کرد،می دید هنوز روز به را دوست دارد،اما نه به ان حد که بتواند بی وفاییها و کناهان گذشته اش را ببخشد.گاهی فکر میکرد حتی اگر هم اکنون رفتار درستی داشت و دارای فرزندی از زن دیگری نبودفباز هم می توانست اورا ببخشد.اما روزبه هیچ راه بازگشتی بافی نگذاشته بود و هر روز بیشتر از روز پیش غرق در مواد و رفتارهای ناشایست می شد.ظاهرش هم نشان می داد که او انسان سالمی نیست.چهره ی تیره و لبهای کبود و سیلهش معرف روح و جسمی ناسالم و تبهکار بود.
از زمانی که از گیتی جدا شده بود،بسیار وزن کم کرده بود و لاغر شده بوده.بعد از جدایی هم مجبور شده بود همسر دومش را عقد کند و رسما به عنوان زن و شوهر در همان اپارتمان کوچک او با یکدیگر زندگی کنند.جالب انکه اخرین باری که به دیدار بچه ها امده بود،پسر کوچکش را هم اورده بود و ادعا داشت که در هر حال اینها خواهر و برادر هستند و باید با یکدیگر دوست ورفیق باشند.گیتی دلش برای پسرک می سوخت و چون هیچ گناهی را متوجه او نمی دید،اعتراضی نکرد.فقط از شیطنتها و بی ادبیهای او به تنگ امده بود.و در دل دعا می کرد که حداقل پسرش را همراه نیاورد.
پس از دو هفته از اخرین دیدار پونه و شروین،شروین تمام کارهایش را انجام داد و راهی سفر شد.در طول این مدت به سفارش مادرش یک بار سوسن اربابی را ملاقات کرد و سر بسته به او فهماند که به امریکا می رود و برمی گردد و بعد قصد ازدواج دارد.هر چند نامی از سوسن نبرد،اما از حرفها وحرکاتش کاملا اشکار بود که مقصودش خواتگاری از خانم دکتر جوان است و تقاضا دارد که تا برگشتن او صبر کند.سوسن با خوشحالی به او سفر به خیر گفت ونشان داد که به شروین علاقه مند است و منتظرش می ماند.
romangram.com | @romangram_com